و هو جلال الدین محمدبن بهاءالدین محمد سلطان محققین و برهان مدققین است. أَباً عَنْجَدّ از فضلای روزگار و علمای نامدار بوده. بهاءالدین محمد والد ماجد مولانا اقتباس طریقت از حضرت شیخ الاکبر شیخ نجم الدین کبری نموده بود. خواص و عوام آن مملکت را به وی اخلاص و ارادت بود. به حدی که کثرت مریدین مایهٔ خوف سلطان محمد خوارزمشاه گردید. بالاخره به رنجش انجامید. لهذا مولانا بهاءالدین بامتعلقین از بلخ به عزم حجاز هجرت گزید. در نیشابور شیخ عطار را ملاقات و شیخ سفارش تربیت جلال الدین محمد به وی فرموده و مثنوی اسرارنامه به او عنایت نمود و در آن وقت جناب مولوی شش ساله بودهاند. غرض، بعد از زیارت مکهٔ معظمه به استدعای سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی پادشاه روم در قونیهٔ روم توقف گزین شدند. بعد از چندی مولانا بهاءالدین وفات یافت و به روضهٔ رضوان شتافت. کمالات و فضایل مولوی به مرتبهای رسید که هر روز چهارصد فاضل در زمرهٔ تلامذه در مدرس وی حاضر شدند. بالاخره به خدمت شیخ شمس الدین تبریزی رسید و ارادت او را گزید و این کلمات مشهور و در اغلب کتب مسطور است. کمالات آن جناب محتاج به تحریر و تقریر نیست. مثنوی ایشان معروف است. دیوانی مبسوط نیز به نام شیخ شمس الدین تبریزی تمام فرمودهاند. وفاتش در سنهٔ ۶۷۲ و از اشعار آن جناب اختصاراً این ابیات نوشته میشود.
مِنْغزلیّاته قُدِّسَ سِرُّه
چنانکه آب حکایت کند ز اختر و ماهز عقل و روح حکایت کنند قالبها
٭٭٭
ای مردهای که در تو ز جان، هیچ بوی نیسترو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست
اول بدان که عشق نه اول نه آخر استهر سونظر مکن که از آن سوی، سوی نیست
٭٭٭
شمع جان را گرو این لگن تن چه کنیاین لگن گر نبود شمع ترا صد لگن است
٭٭٭
تو هر خیال که کشف حجاب پنداریبیفکنش که ترا خود همان حجاب شود
٭٭٭
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرستچرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد
٭٭٭
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگزاز جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
٭٭٭
هزار مرغ عجیب از گل تو برسازندچو ز آب و گِل گذری تا دگر چهات کنند
٭٭٭
ستاره نیست خدا را که در زمین گرددکه در هوای ویست آفتاب چرخ کبود
٭٭٭
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودشبنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
٭٭٭
خوش از عدم پرد همی این صدهزار مرغوز یک کمان همی پرد این صدهزار تیر
٭٭٭
گر تو فرعون منی از ملک تن بیرون کنیدر میان جان ببینی موسی هارون خویش
٭٭٭
بنمودمی نشانی، ز جمال او ولیکندو جهان به هم برآید، سر شور و شر ندارم
٭٭٭
نه شبم، نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو غلام آفتابم، همه ز آفتاب گویم
٭٭٭
به سر مناره اشتر رود و فغان برآردکه شدم نهان من اینجا مکنید آشکارم
٭٭٭
تا عاشق آن یارم در کارم و بیکارمسرگشته و پابرجا مانندهٔ پرگارم
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزماز عشق بپرهیزم پس با که درآویزم
٭٭٭
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیاییهمه تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
٭٭٭
دل من رفت به بالا، تن من ماند به پستیمن بیچاره کجایم، نه به بالا نه به پستم
٭٭٭
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهامحبس از کجا، من از کجا، مال که رادزدیدهام
٭٭٭
حاصل عمرم سه سخن بیش نیستخام بدم، پخته شدم، سوختم
٭٭٭
من نه خود آمدم اینجا که به خود باز رومهرکه آورد مرا باز برد در وطنم
٭٭٭
من از عالم ترا تنها گزیدمروا داری که من تنها نشینم
٭٭٭
لاف محبتت زنم تا نفسی است در تنمگر به تمام عمر خود بی تو دمی زنم، زنم
٭٭٭
بعد هزار سال اگر برلحدم تو بگذریمشک شود همه گلم، روح شود همه تنم
٭٭٭
تهمت دزد برزنم هر که نشانت آوردکاین ز کجا گرفتهای آن ز کجا خریدهای
آینهای خریدهای مینگری جمال خوددر پس پرده رفتهای پردهٔ ما دریدهای
٭٭٭
میگفت در بیابان رند دهل دریدهصوفی خدا ندارد او نیست آفریده
٭٭٭
بر بیضهٔ دل باش هان مانند مرغی دیده بانکز بیضهٔ دل زایدت مستی ذوق و قهقهه
٭٭٭
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنیوگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی
٭٭٭
مباش خستهٔ هستی خراب باش خرابیقین بدان که خرابی است عین معموری
٭٭٭
گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماستاین هم ز تست مایهٔ پندار ما تویی
٭٭٭
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندکه هم فوق بامی و هم در سرایی
٭٭٭
از خلق جهان کناره میگیردآن را که تو در کنار میآیی
٭٭٭
درین خانه نمییابم جز او کستو هشیاری درآ شاید ببینی
من رباعیاته
انصاف بده که عشق نیکوکار استزان است خلل که طبع بدکردار است
تو شهوت خویش را لقب عشق نهیاز عشق تو تا عشق رهی بسیار است
٭٭٭
در مذهب عاشقان قرار دگر استوین بادهٔ ناب را خمار دگر است
٭٭٭
هر علم که در مدرسه حاصل گرددکار دگر است و عشق کار دگر است
٭٭٭
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوستتا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفتنامی است ز من برمن و باقی همه اوست
٭٭٭
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشدبی عشق تو زندگیش مشکل باشد
با زلف چو زنجیر گره در گرهتدیوانه کسی بود که عاقل باشد
٭٭٭
الْجَوْهَرُ فَقْرٌ وَسِوَی الْفَقْرِ عَرَضالْفَقْرٌ شِفاءٌ وَ سِوَی الْفَقْرِ مَرَض
الْعالَمُ کُلُّهُ خِداعٌ وَ غُرورالْفَقْرُ مِنَ الْعالَمِ سِرٌّ وغَرَض
٭٭٭
جز من اگرت عاشق و شیداست بگوور میل دلت به جانب ماست بگو
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگوور هست بگو، نیست بگو، راست بگو
مِنْمثنویه نَوَّر اللّهُ رُوْحَهُ
شادباش ای عشق خوش سودای ماای طبیب جمله علتهای ما
عاشقی پیداست از زاری دلنیست بیماری چو بیماری دل
خوشتر آن باشد که سرّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگران
عشقهایی کز پی رنگی بودعشق نبود عاقبت ننگی بود
عاشقان جام فرح آنگه کشندکه به دست خویش خوبانشان کشند
کار پاکان را قیاس از خود مگیرگرچه باشد در نوشتن شیر شیر
صد هزاران دام و دانه است ای خداما چو مرغان ضعیف بی نوا
گر هزاران دام باشد هر قدمچون تو با مایی نباشد هیچ غم
ما چو ناییم و نوا در ما ز تستما چو کوهیم و صدا در ما زتست
ما همه شیران ولی شیر عَلَمحملهمان از باد باشد دمبدم
حمله مان از باد و ناپیداست بادجان فدای آنکه ناپیداست باد
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماستما کمان و تیراندازش خداست
هرکه او بیدارتر پُر دردترهرکه او آگاهتر رخ زردتر
یک گهر بودیم همچون آفتاببی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سرهشد عدد چون سایههای کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیقتا رود فرق از میان آن فریق
جان بی معنی درین تن بی خلافهست همچون تیغ چوبین در غلاف
تا غلاف اندر بود باقیمت استچون برون شد سوختن را آلت است
دیدهٔ ما چون بسی علت دروسترو فنا کن دید خود در دید دوست
گردش چرخه رسن را علت استچرخه گردان را ندیدن ذلت است
پایه پایه رفت باید سوی بامهست جبری بودن اینجا طبع خام
پای داری چون کنی خود را تولنگدست داری چون کنی پنهان تو چنگ
گر به صورت آدمی انسان بدیاحمد و بوجهل خود یکسان بُدی
از که بگریزیم از خود، ای محالاز که برتابیم از حق، ای وبال
صورت و معنی چو شیر و بیشه دانیا چو آواز سخن اندیشه دان
از سخن صورت بزاد و باز مردموج خود را باز اندر بحر برد
صورت از بی صورتی آمد برونباز شد کانّا اِلَیْهِ راجِعُون
گر به جهل آییم آن زندان اوستور به علم آییم آن ایوان اوست
گر بگرییم ابر پر رزق ویایمور بخندیم آن زمان برق ویایم
ماکهایم اندر زمان پیچ پیچچون الف کو خود ندارد هیچ هیچ
یاد آرید ای مهان زین مرغ زاریک صبوحی در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بودخاصه کان لیلی و آن مجنون بود
این روا باشد که من در بند سختگه شما بر سبزه گاهی بر درخت
ای عجب آن عهد و آن سوگند کووعدهای آب لب چون قند کو
ای جفای تو ز دولت خوبترانتقام تو ز جان محبوبتر
از حلاوت ها که دارد جور تواز لطافت کس نیارد غور تو
نار تو این است نورت چون بودماتمت این است سورت چون بود
نالم و ترسم که او باور کندوز ترحم جور را کمتر کند
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّبوالعجب من عاشق این هر دو ضدّ
چند امانم میدهی ای بی امانای تو زه کرده به کین من کمان
یا جواب من بگو یا داد دهیا مرا ز اسباب شادی یاد ده
قافیه اندیشم و دلدار منگویدم مندیش جز دیدار من
حرف و گفت و صوت را برهم زنمتا که بی این هر سه با تو دم زنم
یاوه کرده وسوه باشی دلاگر طرب را باز دانی از بلا
ای گران جان خوار دیدستی مرازان که بس ارزان خریدستی مرا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهدگوهری طفلی به قرص نان دهد
مرد و زن چون یک شوند آن یک توییچون که یک ها محو شد بی شک تویی
از غم و شادی نباشد جوش مابا خیال و وهم نبود هوش ما
باده در جوشش گدای جوش ماستچرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد، نی ما ازوقالب از ما هست شد نی ما ازو
این همه گفتیم لیکن در بسیجبی عنایات خدا هیچیم، هیچ
مطلق آوازها از شه بودگرچه از حلقوم عبداللّه بود
کفر هم نسبت به خالق حکمت استچون به ما نسبت کنی کفر آفت است
سوی من منگر به خواری سست سستتا نگویم آنچه در رگهای تست
عقل خود را از من افزون دیدهایتو من کم عقل را چون دیدهای
چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم استخودنه عقل است آن که مار و کژدم است
موسی و فرعون را معنی رهیظاهر این ره دارد و آن بی رهی
چون که بی رنگی اسیر رنگ شدموسئی با موسئی در جنگ شد
چون به بی رنگی رسی کان داشتیموسی و فرعون دارند آشتی
این عجب این رنگ از بی رنگ خاسترنگ با بی رنگ چون در جنگ خاست
اینت خورشید نهان در ذرهایشیر نر در پوستین برهای
در حروف مختلف شور و شکیستگرچه از یک روی سر تا پا یکیست
آن یکی رو ضد و دیگر متحداز یکی رو هزل و دیگر روی جد
هر نبی و هر ولی را مسلکی استلیک تا حق میبرد جمله یکی است
آینه هستی چه باشد نیستینیستی بگزین گر ابله نیستی
هستی اندر نیستی بتوان نمودمالداران بر فقیر آرند جود
بر بدیهای بدان رحمت کنیدبر منی و خویش بینی کم تنید
علم چون بر دل زند یاری شودعلم چون بر تن زند ماری شود
اسم خواندی رو مسما را بجومه به بالا دان نه اندر آب جو
هرچه جز عشق خدای احسن استگر شکرخواری است آن جان کندن است
کُلُّ شَیءٍ مَا خَلاَ اللّهَ باطِلُاِنَّ فَضْلَ اللّهِ غَیْمٌ هَاطِلُ
اُقْتُلُونی یا ثِقاتی لایماًاِنَّ فُی قَتْلِی حَیاتِی دائِما
از تو ای بی نقش با چندین صورهم مشبه هم موحد خیره سر
مفترق شد آفتاب جانهادر درون روزن ابدان ها
چون نظر در قرص داری خوریکی استوان که شد محجوب ابدان در شکی است
ای برادر تو همه اندیشهایمابقی تو استخوان و ریشهای
گر گل است اندیشهٔ تو گلشنیور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی
هیچ گنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوتگاه حق آرام نیست
افکن این تدبیر خود را پیش دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست
ای بسا کس را که صورت راه زدقصد صورت کرد و بر اللّه زد
این جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شده
دست پنهان و قلم بین خط گذاراسب در جولان و ناپیدا سوار
آنچه پیدا عاجز و پست و زبونوآنچه ناپیدا چنین تند و حرون
می درد میدوزد این خیاط کومیدمد میسوزد این نفاظ کو
ساعتی کافر کند صدیق راساعتی مؤمن کند زندیق را
صِبْغةاللّه هست رنگ خُمّ هوپیسهها یک رنگ گردد اندرو
چون در آن خُم افتد و گوییش قُمْاز طرب گوید منم خُم لاتَلمُ
این منم خود خُم اناالحق گفتن استرنگ آتش دارد اما آهن است
شد ز رنگ و طبع آتش محتشمگوید او من آتشم، من آتشم
آتش چه آهن چه لب ببندریش تشبیه و مشبه را بخند
ای ملامت گو سلامت مر تراای سلامت جو رها کن تو مرا
جان من کوره است و با آتش خوشستکوره را این بس که خانهٔ آتش است
باز دیوانه شدم من ای طبیبباز سودایی شدم من ای حبیب
حلقههای سلسله تو ذوفنونهر یکی حلقه دهد دیگر جنون
چون قلم در دست غداری بودلاجرم منصور برداری بود
در وجود ما هزاران گرگ و خوکصالح وناصالح و خوب و خشوک
حکم آن خو راست کاو غالب تراستچون که زر بیش از مس آمد آن زر است
سیرتی کان در وجودت غالب استهم بر آن تصویر حشرت واجب است
میرود از سینهها در سینههااز ره پنهان صلاح و کینهها
ما زبان را ننگریم و قال راما درون را بنگریم و حال را
ملت عشق از همه دینها جداستعاشقان را مذهب و ملت خداست
ای خنک آن کس که بیند روی تویا در افتد ناگهان در کوی تو
در بهاران زاد و مرگش در دیاستپشه کی داند که این باغ از کی است
آزمودم عقل دوراندیش رابعد ازین دیوانه خواهم خویش را
هرکه گوید جمله حقند احمقی استهرکه گوید جمله باطل آن شقی است
لفظ در معنی همیشه نارَسانزان پیمبر گفت قَدْکَلَّ اللسان
ابلهان تعظیم مسجد میکننددر شکست اهل دل جد میکنند
آن مجاز است این حقیقت ای خراننیست مسجد جز درون سروران
تادل مرد خدا نامد به دردهیچ قومی را خدا رسوا نکرد
گر شود عالم پر از خون مال مالکی خورد مرد خدا الا حلال
جان نباشد جز خبر در آزمونهرکه را افزون خبر جانش فزون
نور را هم نور شو با نار نارجای گل گل باش جای خار خار
از غم بی آلتی افسرده استنفس اژدرهاست او کی مرده است
از نظرگاه است ای مغز وجوداختلاف مؤمن و گبر و یهود
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیقبلکه گردونی و دریایی عمیق
هر زمان دل را دگر رایی بودآن نه از دی لیک از جایی بود
پس چرا ایمن شوی از رای دلعهد بندی تا شوی آخر خجل
این هم ازتأثیر حکم است وقدرچاه میبینی و نتوانی حذر
دل تو این آلوده را پنداشتیلاجرم دل ز اهل دل برداشتی
ای بسا معشوق کاید ناشناختپیش بدبختی نداند عشق باخت
مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوستپیش دشمن دشمن و بر دوست، دوست
از تو رُسته است ار نکوی است ار بد استناخوش، و خوش در وجودت از خود است
نفی از یک چیز و اثباتش رواستچون جهت شد مختلف نسبت دوتاست
هرچه از وی شاد گردی در جهاناز فراق او بیندیش آن زمان
زانچه گشتی شاد بس کس شاد شدآخر از وی جست و همچون باد شد
هرکجا تو با منی من خوشدلمگر بود در قعر گوری منزلم
هرکجا باشد شه ما را بساطهست صحرا گر بود سَمُّ الخِیاطْ
آزمودم مرگ من در زندگی استچون رهم زین زندگی پایندگی است
اُقْتلُوُنی اُقْتُلُونی یا ثقاتاِنَّ فی قَتلی حیاتی فی الحَیات
بدر میجویم از آنم چون هلالصدر میجویم در این صف نعال
از جمادی مُردم و نامی شدماز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدمپس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حملهٔ دیگر بمیرم از بشرتا برآرم از ملایک بال و پر
از ملک هم بایدم جستن ز نوکُلُّ شیٍ هالِکُ إلّا وَجْهَهُ
بار دیگر از ملک پران شومآنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم، چون ارغنونگویدم اِنّا اِلَیْهِ راجعُون
آب کوزه چون در آب جو شودمحو گردد در وی و چون او شود
هیچ عاشق خود نباشد وصل جوکه نه معشوقش بود جویای او
چون درین دل برق مهر دوست جستاندر آن دل دوستی میدان که هست
تشنه مینالد که کو آب گُوارآب هم نالد که کُو آن آب خوار
جذب آب است این عطش در جان ماما از آنِ او و او هم ز آن ما
میل معشوقان خوش و خوش فر کندلیک میل عاشقان لاغر کند
عشق معشوقان دو رخ افروختهعشق عاشق جان او را سوخته
کهربا عاشق به شکل بی نیازگاه میکوشد در آن راه دراز
قرب نی بالا و پستی رفتن استقرب حق از حبس هستی رستنست
با دو عالم عشق را بیگانگی استاندروهفتاد و دو دیوانگی است
مطرب عشق این زند وقت سماعبندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدمدر شکسته عقل را آنجا قدم
سخت مست و بی خود و آشفتهایدوش ای جان بر چه پهلو خفتهای
غیر عقل و جان که در گاو و خراستآدمی را عقل و جان دیگر است
باز غیر عقل و جان آدمیهست جانی در نبی و در ولی
جان گرگان و سگان از هم جداستمتحد جانهای شیران خداست
ظاهر آن اختران قَوّامِ ماباطن ما گشته قوام سما
پس به صورت عالَم اصغر توییپس به معنی عالم اکبر تویی
تو به هر صورت که آیی ایستیکه منم آن بالله آن تو نیستی
مرغ خویشی، صید خویشی، دام خویشصدر خویشی، فرش خویشی، بام خویش
هین مرا مرده مبین گر زندهایدر کف شاهد نگر چون بندهای
من عصایم در کف موسی خویشموسیام پنهان و من پیدا ز پیش
زیرکی بفروش و حیرانی بخرزیرکی ظن است و حیرانی نظر
هرکه او اندر نظر موصول شداین خبرها پیش وی معزول شد
عقل سایهٔ حق بود حق آفتابسایه را باآفتاب حق چه تاب
گرچه قرآن از لب پیغمبر استهرکه گوید حق نگفت او کافر است
باده نی در هر سری شر میکندآن چنان را آن چنان تر میکند
ای بسا ریش سفید و دل چو قیرای بسا ریش سیاه و دل منیر
بس منافق کاندرین ظاهر گریختخون صد مؤمن به پنهانی بریخت
عقل ضد شهوت است ای پهلوانآن که شهوت میتند عقلش مخوان
هرکجا خواهد خدا دوزخ کنداوج را برمرغ، دام و فخ کند
یار غالب شو که تا غالب شوییار مغلوبان مشو هان ای غوی
حجت دهری همین باشد که منغیر این ظاهر نمیبینم وطن
عمر کرکس سه هزار و پانصد استمر کبوتر را چه باشد زان به دست
میبمیرد از کبوتر صد هزارمرگ کرکس مینبیند آشکار
جمله پندارند کرکس باقی استنی، غلط کردند یک کس باقی است
مینماند زین جهان یک تار موکُلُّ شییٍ هالک اِلّا وَجْهَهُ
هیچ نقاشی نگارد زین نقشبی امید نفع بهر عین نقش
هیچ کوزه گر کند کوزه شتاببهر عین کوزه نی از بهر آب
نقش ظاهر بهر نقش غایب استو آن برای غایب و دیگر ببست
هرکسی اندازهٔ روشن دلیغیب را بیند به قدر صیقلی
گر تو گویی کان صفا فضل خداستنیز این توفیق صیقل زان عطاست
هر دل ار سامع بُدی، وحی نهانحرف و صوتی کی بُدی اندر جهان
گر به فضلش پی ببردی هر فضولکی فرستادی خدا چندین رسول
عالم خلق است ره سویِ جهاتبی جهت دان عالم امر و صفات
هرکسی پیش کلوخی سینه چاککان کلوخ از حسن گشته جرعه ناک
باده خاک آلودتان مجنون کندصاف اگر باشد ندانم چون کند
جان چو بی این جیفه بنماید جمالمن نیارم گفت لطف آن وصال
چون شکار خوک آید صید عامرنج بی حد لقمه خوردن زوحرام
آنکه ارزد صید را عشق است و بسلیک او کی گنجد اندر دام کس
بس نکو گفت آن رسول خوش جوازذرهٔ عقلت به از صوم و نماز
زانکه عقلت جوهر است، این دو عَرضاین دو در تکمیل او شد مفترض
عقل جزوی عقل را بدنام کردکام دنیا مرد را ناکام کرد
هست الوهیت ردای ذوالجلالهرکه در پوشد بدو گردد وبال
ای بسا نازا که او گردد گناهافکند مر بنده را از چشم شاه
این نیاز از جسم لاغر میکندصدر را چون بدر انور میکند
عشق آن شعله است کوچون برفروختهرکه جز معشوق باشد جمله سوخت
عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بودبی خدا آب حیات آتش بود
زندگانی بی تو جان فرسودن استمرگ حاضر از تو غایب بودن است
چون قِدَم آید حَدَث گردد عبثپس کجا راند قدیمی را حدث
بر حدث چون زد قدم دنگش کندچون که دنگش کرد همرنگش کند
باز پیلم دید هندستان به خواباز خراج امید برده، شد خراب
بار دیگر آمدم دیوانهواررو رو اکنون زود زنجیری بیار
غیر آن زنجیر زلف دلبرمگر دو صد زنجیر آری بر دَرم
هین بنه بر پایم آن زنجیر راکه شکستم سلسلهٔ تدبیر را
عاشقم من بر فن دیوانگیسیرم از فرهنگ و از فرزانگی
هرچه غیر شورش و دیوانگی استاندر این ره دوری و بیگانگی است
معنی مردم بر آتش حاکم استلیک آتش را قشورش هیزم است
کوزهٔ چوبین که در وی آب جوستقدرت آتش همه بر ظرف اوست
گفت فرعونی اناالحق، گشت پستگفت منصوری اناالحق و بِرَست
آن انا را لعنت اللّه در عَقَبوین انا را رحمت اللّه ای عجب
این انا هُو بود در سرّ، ای فَضولزاتحاد نور نز راه حلول
ای خدا آن کن که آنت میسزدکه به هر سوراخ مارم میگزد
هرکرا اسرار حق آموختندمُهر کردند و دهانش دوختند
آسمان شوابر شو باران ببارآب اندر ناودان ناید به کار
آب باران باغ صد رنگ آوردناودان، همسایه در جنگ آورد
اندرین ملت نبد مسخ بدنلیک مسخ دل بود ای ذوفطن
وقت خشم و وقت شهوت مرد کُوطالب مرد چنینم کو به کو
ور خرد جبر از قَدَر رسواتراستزان که جبری حس خود را منکر است
جامهاش سوزد بگوید نار نیستجامهاش دوزد بگوید تار نیست
این که فردا این کنم یا آن کنماین دلیل اختیار است ای صنم
پوزبند وسوسه عشق است و بسورنه کی وسواس را بسته است کس
پیر، عشق تست نی موی سپیددست گیر صد هزاران ناامید
ابلهان گفتند مجنون را ز جهلحسن لیلی نیست چندان هست سهل
گفت صورت کوزه است و حُسنْمیمی خدایم میدهد از جام وی
باده از غیب است و کوزه این جهانکوزه پیدا، باده در وی بس نهان
یا خَفِیَّ الذاتِ مَحْسوسَ العَطَیاَنْتَ کالماءِ ونَحْنُ کَالرَّحی
اَنْتَ کالرِّیحِ وَنَحْنُ کَالغُباریَخْتَفی الریحُ وَغَبْراهُ جِهار
جُنبشِ ما هر دمی خود اَشْهَد استکه گواه ذوالجلال سرمد است
گردش سنگ آسیا در اضطراباَشْهَد آمد بر وجود جوی آب
ای برون از وهم و قال و قیل منخاک بر فرق من و تمثیل من
رحم کن بر وی که روی تو بدیدفرقت تلخ تو چون خواهد کشید
جمله عالم ز اختیار و هست خودمیگریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وارهندننگ بنگ و خمر بر خود مینهند
جمله دانسته که این هستی فخ استذکر و فکر اختیاری دوزخ است
چیست معراج فلک این نیستیعاشقان را مذهب و دین نیستی
ای ز تو ویران مکان و منزلمچون ننالم چون بیفشاری دلم
جان من بستان تو ای جان را اصولزان که بی تو گشتهام از جان ملول
ای رفیقان راهها را بست یارآهوی لنگیم و او شیر شکار
جز که تسلیم و رضا کو چارهایدر کف شیر نر خونخوارهای
او ندارد خواب و خور چون آفتابروحها را میکند بی خورد و خواب
ای عدوی شرم و اندیشه بیاکه دریدم پردهٔ شرم و حیا
تا نسوزم کی خنک گردد دلتای دل ما خانمان و منزلت
خانهٔ خود را همی سوزی، بسوزکیست آن کس که بگوید لایَجوز
اَنْتَ وَجْهی لاعَجَب إِنْلا اَرَاهغایةُ الْقُربِ حِجابُ الاِشْتِباه
من ندانم که تو ماهی یا وثنمن ندانم که چه میخواهی ز من
برگ کاهم پیش تو ای تند بادمن چه دانم که کجا خواهم فتاد
توبه را بار دگر سیلاب برددزد آمد پاسبان را خواب برد
بوی جانی سوی جانم میرسدبوی یار مهربانم میرسد
عاشقی و توبه و امکان صبراین محالی باشد ای جان را سطبر
استخوان و پوست رو پوشست و بسدر دو عالم غیر یزدان نیست کس
چیست پرده پیش روی آفتابجز فزونی شعشه تیزی و تاب
چون که جمله از یکی دست آمدهاین چرا هشیار و آن مست آمده
چون ز یک دریاست این جوها رواناین چرا نوش است و آن زهر روان
وحدتی که دیده با چندین هزارجنبشی که دیده در عین قرار
نیست از عاشق کسی دیوانهترعقل از سودای او کور است و کر
گر طبیبی را رسد زین گون جنوندفتر طب را فرو شوید به خون
طب جمله عقلها منقوش اوستروی جمله دلبران روپوش اوست
مات اویم مات اویم مات اوکه همی رانیم تزویرات او
بحر وحدانی است جفت و زوج نیستگوهر و ماهیش غیر موج نیست
نیست اندر بحر شرک و پیچ و پیچلیک با احول چه گویم هیچ هیچ
آن یکی که زان سوی و صفست و حالجز دویی ناید به میدان مقال
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خوابهمچو کشتی غرقه میگردد به آب
تا سحر جمله شب آن شاه ولیخود همی گوید الست و خود بلی
گر به خویشم هیچ رأی و فن بدیرأی و تدبیرم به حکم من بدی
بودمی آگه ز منزلهای جانوقت خواب و بیهشی و امتحان
در زمان بیهشی خود هیچ مندر زمان هوش اندر پیچ من
چون الف چیزی ندارم ای کریمجز دلی دل تنگتر از چشم میم
آن الف چیزی ندارد غافلی استمیم دلتنگ آن زمان عاقلی اَست
مؤمن و ترسا، یهود و گبر و مُغجمله را رُوسوی آن سلطان اُلُغ
پنج وقت آمد نماز رهنمونعاشقانش فی صلوة الدائمون
خلق را چون آب دان صاف و زلالوندر آن تابان صفات ذوالجلال
آن مبدل شد درین جو چند بارعکس ماه و عکس اختر برقرار
جمله تصویر است عکس آب جوستچون بمالی چشم خود، خود جمله اوست
نقشها گر باخبر گر بی خبردر کف نقاش باشد مختصر
کوزه گر با کوزه باشد کارسازکوزه از خود کی شود پهن و دراز
صورت از بی صورت آمد در وجودهمچنان کز آتشی زاده است دود
فاعل مطلق یقین بی صورت استصورت اندر دست او چون آلت است
تا به دریا سیراسب و زین بودبعد ازینت مرکب چوبین بود