و هو قطب العاشقین و غوث الموحدین شیخ المجرد و عارف الموحد، جمال الدین محمد پیری است شوریده جان و صافی ضمیری است شیرین زبان. حاوی فضایل صوری و معنوی و جامع خصایل انسانی و ملکی، مرید جناب پیر مرتضی اردستانی بوده. در خدمت آن جناب تحصیل مراتب معنوی نموده. از اماجد محققین و اعاظم عارفین گردید و مدتی به طریق سیاحت در ولایات گردش گزید. صاحب چندین هزار بیت متین است و مثنویاتش پسندیدهٔ موحدین است به زعم فقیر. پس از جناب شیخ عطار به کثرت نظم و مزید مثنویات معارف آیات کسی از اهل حال نمیتواند با وی برابری نماید و با آنکه فقیر، همهٔ منظومات آن جناب را ندیده، زیاده از پنجاه هزار بیت از لآلی آبدار اشعارش را در سلک مرور و مطالعه کشیده و اسامی بعضی از آنها این: کشف الارواح، شرح الواصلین، روح القدس، فتح الابواب، مهر افروز، کنز الدقایق، تنبیه العارفین، محبوب الصدیقین، مفتاح الفقر، مشکوة المحبین، معلومات مثنویات، استقامت نامه، نورٌ علی نور و ناظر و منظور و مرآت الافراد، دیوان قصاید و غزلیات و ترجیعات و غیره. غرض وفات جناب پیر در سنهٔ ۸۷۹، تیمّناً و تبرّکاً قدری از افکار ابکار آن جناب نوشته میشود:
مِنْحقایقه
آنچه من بینم اگر خلق جهان دیدی یقینروز و شب همچون فلک سرگشته وجویاستی
زاهد امروز ار بدیدی چشم پرآشوب دوستکی در آن پژمردگی وعدهٔ فرداستی
هرکه او مجروح تیر غمزهٔ جانان نشدکافر اصلی گر شیخ است وگر مولاستی
مهدی و هادی من جز نور یارم کی بودعاشقان را کار کی با مؤمن و ترساستی
٭٭٭
چشم در ره دار و جان بیدار و دل در انتظارتا مراد جان ودل ناگه درآید در کنار
روی بی رنگی ندیدی، رای یکرنگی گزینزانکه یک رنگان در این ره واصلند ای مردکار
ای طلبکار معافی اول از خود دور شوچون زخود گردی مبرّا خودنبینی غیر یار
خون و غم و درد سوز مبتدیان را بودمنتهی رازدان یافت سکون و قرار
هر دل و هر همتی مسکن و جاییش هستزاغ به سرگین پرد باز بَرِ شهریار
غوطه خورید ای یلان در تک دریای جانبو که به چنگ آورید آن گهر شاهوار
٭٭٭
بیا بیدار شو جانا اگر داری سر یاریکه دولتها عیان دیدم من اندر سیر بیداری
مشو غافل اگر مردی که غفلت خواب میآردبغیر از خواب حیوانی فراوان خوابها داری
٭٭٭
قانع مباش ای دل با حرف قیل و قالیدردی طلب ز مردان با ذوق و کشف حالی
رندان و پاکبازان این شیوه نیک دانندتو نام و ننگ داری محروم ازین وصالی
٭٭٭
دل دید سر زلفی، شد عاشق و شیداییگفتم که چه سرداری، گفتا سر سودایی
گفتم که چه میبینی کارام نمیگیریگفتا که برو واپرس زان دلبر هرجایی
عالم همه حیرانندو آشفته و سرگردانجز آنکه تو برهانیش از خویش و به خود خوانی
رباعیات
آن سرو روان ز بوستان دگر استوان غنچه دهان ز گلستان دگر است
آن عطر فروشی که تو نامش دانیهر روز به شکلی به دکان دگر است
٭٭٭
از قید خودی به در دویدن چه خوشستدر عالم بی نشان رسیدن چه خوشست
آن روی که رشک زهره و مهر و مه استهر دم به هزار شیوه دیدن چه خوشست
٭٭٭
دم را دم عشق دان و غم را غم یاربا این دم و غم توان شدن محرم یار
هر دل که درو سوز محبت باشدزنهار جدا مبین دمش از دم یار
٭٭٭
من در عجبم که هر که خواهد مردنبا خود بجز از کفن نخواهد بردن
از بهر چه آزار خود و یار کندو آماده کند آنچه نخواهد خوردن
٭٭٭
خواهی که ازین ورطه به جایی برسییا بر سر کوی دلربایی برسی
عاشق شو و دردمند و رسوای جهانتا بو که ازین خوان به نوایی برسی
مِنْمثنوی کشف الارواح
پس و پیش وجود ای شاه کونینتویی پیدا و روشن عین در عین
بجز تو کس ندانم در جهان مننبینم جز رخت در این و آن من
کسی کو برگزینندش به عالمدهندش جام زهر و شربت غم
سر افرازیت باید در قیامتملامت کش، ملامت کش، ملامت
خدا را کم نشین با اهل عادتکه تا پنهان شود روی عبادت
بجز آیات عشق اندر جهان نیستدل آگه ولی اندر میان نیست
چو گردد شش جهت یک خادم توشود غالب به شیطان آدم تو
اگر خواهی تو عشق لایزالیبیا در دیده کش خاک جمالی
بیاور رزق دل از بهر انسانکه دل بس فارغ است از آب و از نان
نباشد به کسی کو فرد نبودنباشد دل که در وی درد نبود
به چشم عاشق و در جان معشوقیکی نوریست روشن در دو صندوق
ولی کو در دلی شد محوو ناچیزبه دست دل به دامانش در آویز
زبان اهل در آیات حق استکه دلشان دائماً مرآت حق است
حدیث راستان دل میپذیرددل از قول کجان بی شک بمیرد
مگر سوز محبت زین علایقبسوزاند که دل بیند حقایق
ز ذکر و صوم و خلوت ای طلبکارنبیند کس یقین دیدار دلدار
ببیند نوری از نزدیک و از دورولی گردد از آن انوار مغرور
چو شیطان گردد او خودبین و خود دوستز دنبه روزیاش نبود بجز پوست
ادب باش ای پسر تا نیست گردیادب گردی چو جام عشق خوردی
جهان غافل ز فعل و مکر و دستانشنمیبینند رویش غیر مستانش
خوشا آن دم خنک آن روزگاریکه بیند چشم یاری روی یاری
قیامت باشد آن ساعت که مستیبرافشاند به روی دوست دستی
قلندروار برخیز از یکی مویکه مویی در نگنجد اندرین کوی
درین ره دیدهٔ خونبار خوش بواگر داری دلی خونخوار خوش بو
خوشا آن کس که مغزی یافت در پوستکه پیش از مرگ رخ بنمایدش دوست
تو بیرون کن ز دل جنگ و کدورتکه بینی ذات رادر سر صورت
بدوزد بر دَرَد سازد گدازدگهی ضربت زند، گاهی نوازد
اگر خواند چو خاک آهسته باشدوگر راند مثال خسته باشد
کسی گیرد چو من جانان در آغوشکه سازد هرچه جز جانان فراموش
یقین میدان که هرچ آن فاش و پیداستاسیر ماست گر زشتست و زیباست
مِنْمثنوی شرح الواصلین
کیست انسان آنکه انسش با خداستکه دوایش درد و درد او دواست
هر دلی کو نیست دایم دردناکنیست واصل، نیست داخل، نیست پاک
هر وصالی کش فراقی در پی استلایق عقل و دل و دانا کی است
وصل خواهی از خدا غایب مباششه نبینی غایب از نایب مباش
هر دل کو درد عشقش حاصل استواصل است و واصل است و واصل است
هستی بنده حجاب بنده استورنه مهر دوست خوش رخشنده است
خودشکن شو، خودشکن شو، خودشکنتا رهی از نقصهای ما و من
پاکی ظاهر به آب ظاهر استپاکی باطن به عشق قاهر است
زاد مستان چیست نقل است و شرابمنزل حق چیست دلهای خراب
آنکه شد مست از دو چشم مست اومست گردد هرکه گیرد دست او
ای خدا بگشا درِ فتح و فتوحتا که عجب علم نکشد شمع روح
مایهٔ دوری به حق ذوالجلالنیست غیر از حب جاه و میل مال
غیر اهل عشق کز خود رستهاندباقیان خود را به قیدی بستهاند
هرکه خواهد این کباب و این شرابگو بنه سرپیش پای بوتراب
تا جمالی دید روی و موی اوچشم ترکش دید و شد هندوی او
مِنْمثنوی روح القدس
به اسم عظیم و به ذات قدیمکه عشق است و بس، هرچه هست ای حکیم
به گیسوی آشفتهٔ پرشکنکه عشق است و بس هرچه هست ای ثمن
در این دشت و کشور به هم زد دو بالجهان شد منقش ز زرد و ز آل
به پیش تو عین است و شین است و قافچه گویم چه گویم ز سیمرغ و قاف
به جان علی و به روح رسولکه بنمود آن شه به قدر عقول
به آن زلف پرچین که زنجیر ماستبه نور و صفایی که در پیر ماست
که بی عشق و بی درد و بی سوز و آهنیابی نیابی تو پایان راه
تو دربند خویش و گرفتار خویشنبینی نبینی رخ یار خویش
کزین دم دو صد جان به وامم دهندوزان شمع روشن پیامم دهند
به دستور پروانه پر برزنمچو پروانه خود را بر آذر زنم
نبی و ولی ای پسر زینهاریکی دان یکی بین مخیزان غبار
یکی در دو بین و دو بین در یکینگر تا نیفتی ازین درشکی
طلبکار مایی و جویای ماروان چون صدف شو به دریای ما
من این پرده آخر به هم بر درمکه در چین زلفش به بند اندرم
کس انباز من نیست جز درد منهمین سوز شمع است در خورد من
چو پروانه گردی شوی زار شمعکه پروانه داند ره نار شمع
چه خوش گفت آن عاشق روزبهکه با درد جانان شب از روز به
مِنْمثنوی مهرافروز
حکمت و همت و محبت یارهرکه یابد یقین شود سالار
انبیای خدا چنان باشندکه چو خورشید و بی نشان باشند
اولیا نیز در دیار علومسیرشان مختلف بود چو نجوم
آن یکی سوز و ساز جان ودلستوان دگر چاره ساز آب و گلست
آن یکی ناظر مقامات استوان دگر پاسبان هر ذات است
وان دگر در رقم مجوییدشاو شهید است هان مشوییدش
گر بیابید گرد رهگذرشحلقه گردید حلقه گرد درش
مرد با همت ای فقیر آن استکه گدای در فقیران است
مِنْمثنوی کَنز الدقایق
تازه نگاری طلب ای جان ودلتا که روان بگذری از آب و گل
چشم ازین نیک و بدیها بدوزهرچه بجز اوست سراسر بسوز
ای دل آزرده مگو شرح پوستدوست غیور است مجو غیر دوست
قامت دلجوی دلارام منبرده به کلی ز دل آرام من
گر بگدازی تو گدازی دلمور بنوازی تو نوازی دلم
خاک من از حب تو بسرشتهاندعشق تو درجان ودلم کشتهاند
عشق به هر رو که جمال آوردعالم صورت به زوال آورد
هرکه در این بحر شگرف اوفتاددور ز اخبار و ز حرف اوفتاد
پند من ار نشنوی ای جان ودلزود بود زود که گردی خجل
ای تو پناه همه جویندگانوی تو زبان همه گویندگان
هرچه پسند تو بود آن دهمکانچه عطای تو بود آن نهم
زیستن و خوردن و خفتن مبادجز تو و جز ذکر تو گفتن مباد
بادهٔ صورت همه جنگ آوردعشق مجاز آرد و رنگ آورد
فکر خود و ذکر خود و کار خودجمله فرو ریز بر یار خود
آه مکن راه مجو نزد دوستنغز نشین، مغز ببین زیر پوست
گنگ به آن دم که دم از وی نزدیا دو سه پیمانه از آن می نزد
کور به آن دیده که آن رو ندیدبیدل و بدخوست که آن خو ندید
جادوی مکار ستمکار منغمزه فرو ریخت به آزار من
صورت معشوقه که آن جان ماستساغر و پیمانه و پیمان ماست
گر بکشد ور بکشد خوی اوستحاکم دل نرگس جادوی اوست
جرم ز ما لطف و کرم زان اوستصبر ز ما جور و ستم زان اوست
تا به ابد گر ننماید جمالکافرم ار باز نمایم ملال
گاه قرار است، گهی بی قراراین چه قرار است که داده است یار
هرچه شنیدی و بدیدی نه اوستهرچه گزیدی و گزیدی نه اوست
مِن مثنوی تنبیه العارفین
آنان که درین جهان فانیجویند حیات جاودانی
از هستی خویش عار دارندبر دل همه داغ یار دارند
هم خانه و یار مقبلان باشهمراه و رفیق بی دلان باش
با هرچه یکی شوی همانیزنهار مباز زندگانی
دل وقف نگاه جانفزا کنجان نیز طلب کن و فدا کن
چون جان به فدای یار کردینقد دل و دین نثار کردی
از درد برستی و ز درماننی وصل بماند و نه هجران
این منزل و راه مرد باشدمردی که ز خویش فرد باشد
دانا نشود کسی به تکرارزنهار بکوش و دل به دست آر
دلهای پر از غبار و آشوبهرگز نشود مقام محبوب
الحاد رهی است بی سرانجامبا صورت پخته معنی خام
اندر پی هر نظر نظرهاستواندر سر هر سفر سفرهاست
ای غافل تن پرست تن دوستتا چند رَوی چو سگ پی پوست
ایمان به حیات جان نداریجز همت آب و نان نداری
عارف حیل و حسد ندانددر دیده بجز احد نداند
آزار دل کسی نجویدخاری کشد و گلی نبوید
مِنْمثنوی محبوب الصدیقین
دل به محبوب ده که زنده شویشه شوی شاه، گر تو بنده شوی
بندگی کن که زندگی یابیزندگی خود ز بندگی یابی
خواجه این مفلسی ز بیکاری استغم و اندوه تو ز بی یاری است
مار بینی و یار پنداریگرگِ مرده شکار پنداری
چون تو بسیار گول بی حاصلدل نهادند اندرین منزل
آخر کار شرمسار شدنددر بر دوست بی وقار شدند
فقر تحقیق هست و صورت هستتو مشو مست روی صورت پست
عاشق و طالب ملامت باشبری از راحت و سلامت باش
عمل خود چو گنج پنهان کندل به دست آر و خانه ویران کن
عاشقان جز پی بلا نروندبر سر دار بی رضا نروند
گر بدانی حقیقت غم عشقنشوی جز انیس و همدم عشق
کس چه داند که چیست عشق ای دلکه نه پیداستش ره و منزل
گرچه عمان عشق در جوش استلیک این سرّ نه لایق گوش است