بخش ۴۰ - غالب طهرانی
نامش اسداللّه خان و اصلش از آذربایجان. در سن شباب از آداب پیری کامیاب به ارباب طریقتش رغبتی است صادق و به تکمیل نفس شائق به اخلاق پسندیده موصوف و به صفای صوری و معنوی معروف با احباب صدیق و مهربان و با اصحاب معنی همدل و هم زبان خویی خوش دارد و رویی دلکش، طبعی رزین و شعری شیرین و غزل را به سیاقت مولوی معنوی گفتن خواهد و غالباً اقتفا به وی کند. با منش لطفی خاص و از غزلیات و مثنویاتش برخی نگاشته شد:
غزلیّات
لب تشنهایم ساقی ترکن گلوی ما راتا باده در خمت هست پر کن سبوی ما را
در عشق عاشقان را هست آبروی از اشکبر روی ما نظر کن بین آبروی ما را
از بحرش ار مدد نیست از آب جو چه خیزدبا بحر خود رهی ده خشکیده جوی ما را
ما سالکان راهیم و ابلیس در پی ماستپیش آر خضر ره را پی کن عدوی ما را
مشکل ز تار مویت دل را بود رهاییپیوندهاست با تو هر تار موی ما را
گر میشنوی زاهد با ما به خرابات آیدر کش دو سه پیمانه بپذیر ملامت را
در راه ملامت مرد پیدا شود از نامردورنه همی میدانند این راه سلامت را
ز آغاز پشیمان باش از نفس پرستیدنورنه نبود سودی انجام ندامت را
شوخی که من دارم همی گر بگذرد در صومعهاز دین ودل سازد بری هم شیخ را هم شاب را
قلّابآن زلفِ کجش، دل را سوی خود میکشدماهی نه عمداً میرود نظاره کن قلاب را
غالب به دیده غرقهام تا حلق و از لب تشنگیبر سر کشم در یک نفس دریای بی پایاب را
ای بتِ دیر آشنا این همه ترجیح چیستبر گُرهِ عاشقان مردم بیگانه را
غالب ازین کفر و دین روسوی معنی گذاردر بر رندان چه فرق کعبه و بتخانه را
دیو و پری جمله به فرمان ماستاین همه از فرّ سلیمان ماست
ما به رضای تو رضا دادهایممذهب تسلیم و رضا آن ماست
غالب اگر چند جوانیم و خردپیر خرد طفل دبستان ماست
خواست گریزد دلم از راه عشقجذبهٔ جانانش کشیدن گرفت
جان جهان گردم ازیرا که اوبرتن ما روح دمیدن گرفت
بوی تو بشنید مگر مرغ روحکز قفس جسم رهیدن گرفت
میکشمتسویخویشاینکشش از عشق ماستگر دل تو آهن است عشق من آهن رباست
در دل غالب تویی گرچه تن از هم جداستاین تن من همچو کوه از دم تو پر صداست
حقا که بجز یکی نبیندچشمی که به نور غیب بیناست
نمیدانم که این برق جهانسوزکه آتش میزند بر خشک و تر کیست
به بحر عشق او گشتیم غواصنفهمیدیم کآخر آن گهر کیست
اگرچه زلف تو کافر کند مسلمان راکسی که کافر زلفت نشد مسلمان نیست
درین دیر مغان بازآ که بینیمغ و مغ زاده و پیر مغان مست
نمیدانم در این محفل که را جاستکه پویان در قفا یک کاروان هست
معشوق خودعیان است هستی ماست پردهاین پردهها به مستی درهم درید باید
ما چون نظارگانیم چون آینه جمالشهر دم ز روی جانان جلوه جدید باید
قوت روان عارف از خوان غیب باشدقوت تن فقیهان لحم قدید باید
غالب ز کوه بگذر رو سوی کشتی نوحخود تکیه گاه کنعان کوه مشید باید
در وادی گمراهی افتاده بُدَم حیرانآن خضر مبارک پی، ناگه به سرم آمد
رستیم ز چند و چون، رفتیم ز خود بیروندر عالم بی چونی چندی سفرم آمد
ای عقل ز سر بگذار این حیلت روباهیکان عشق خرد خواره چون شیر نرم آمد
مطلوب بود طالب، مغلوب بود غالباز خود خبرم نبود کز وی خبرم آمد
هر راه که ببریدم، او را برِ خود دیدماز طولِ رهم غم نیست کو همسفرم آمد
راه من، عشق بتان، راهبر من دل کردشکرللّه که مرا مرشد من کامل کرد
پندم از عشق مده گر شدهام دیوانهکرد دیوانه مرا آن که ترا عاقل کرد
به دو عالم نشود خاطر غالب قانعهمت عالی دل کار مرا مشکل کرد
شب تار است و بیابان و ندانم رهِ کویشهم مگر جذب نهانش سوی خویشم بکشاند
گر روم در گل وآید گل رویت به خیالمیاد روی چو گلت از گل من گل بدماند
دلم پران شده است از قُمْتَعالشز دردِ هجر رسته در وصالش
جمالش دیدم و دادم دل از دستندانم چون کنم پیش جلالش
نظر کردم به چشم دل به هر سویهمی دیدم عیان نورِ جمالش
به نظر شوی مجسم همه لحظهام ولیکنبه تو هر سخن که گویم بنمی دهی جوابم
نه ز پاک پاک گردم نه خبیث از خباثتبه مجاز اگر سحابم به حقیقت آفتابم
ز آستان تو فراتر نتوانم قدمیجبرئیلم من و تا سدره بود پروازم
تا روزنظرها داشت با عاشقِ رویِ خویشیارب ز چه جانان را باز ار نظر افتادیم
یک باره ازمیان برد اسلام ترک و تازیبر این دو فرقه آن ترک تا ترکتاز کرده
یارب به دل ندانم عشقش نهان چه گفته استکان یک دو قطره خون را دریای راز کرده
از سلطنت فزون است نیروی حسن زیرامحمود غزنوی را بنده، ایار کرده
روز قیامت این قد، زلفت شبان یلداستغالب که گفته این بیت فکری دراز کرده
صبر گذر در دل من چون کندتا تو در این خانه گذر میکنی
مثنویّات
هست عاشق را عجب دردی غریبمیل معشوق ار ببیند با رقیب
رشک باشد بر دو گونهای ثقاتکه شود بیزار عاشق از حیات
اول آنکه عشقباز صدق کیشبشنود کس مایل معشوق خویش
وندرین دل را دهد زین سان فریبکه مَهَم بی پرده و بینا رقیب
خلق را چشم و بتم مستور نیستکس چو من گر بت پرستد دور نیست
چون بتابد آفتاب از آسمانچشم مردم بست نتوان بی گمان
بشنود گر فتنه بر دلدار خویشمینرنجد خاطرش از یار خویش
از کمال حسن جانان بشمردکه بخواهد هر کس این یوسف خرد
لیک آن رشک دُویُم تیغی است تیزکه دل عاشق نماید ریز ریز
که دل از کف داده حال زار خویشباز گوید در بر دلدار خویش
کای دل و جان را غمت آتش زدهسینه از سوی غمت آتشکده
ز آتش تن استخوانم را مسوزبر دلم بخشای و جانم را مسوز
ترک کن با بیدلی چندین ستیزیک نفس آبی بر این آتش بریز
چند این ناز و غرور و سرکشیز آبو خاکی نی ز باد و آتشی
او دهد پاسخ که زنهار ای بزرگقصد این آهو مکن چون شیر و گرگ
صعوهٔ من لایق شهباز نیستدر تن من قوّت پرواز نیست
آهوی من قابل شیرِ تو نیستسینهٔ من درخور تیرِ تو نیست
گرچه داری حشمت و جاه و جلالقوت وقدرت سپاه و ملک و مال
ورچه مهر من ترا اندر دل استدل مرا با یار دیگر مایل است
غیر او نی در تن من تار و پودگر کشندم سر به کس نارم فرود
عاشقی کو با چنین معشوق زیستداند ایزد تا ز رشکش، حال چیست
چند از ماضی سخن گویی دلاچون تو صوفی نقد حالت کو هلا
ماضی و مستقبل اندر قال بهبهر اهل حال سرّ حال به
نقد حال وقت را بر گو عیانخود نباشد باک اگر سوزد بیان
شرح حال خویش را نتوان نهفتهم بود سرّی که میناید به گفت
هین دلا برگو تو اسرار نهانآتشی برزن تو در هر دو جهان
باز گویم شرح حال از اشتیاقزان وصالی کز قفایش این فراق
میندارم تاب هجران ای رحیمتا به کی سوزد دل من چون جحیم
عشق نار اللّه آمد در دلمسوخته این مزرعه آب و گلم
می ندانم این چه عشق است ای خداکفر و ایمان با من و از من جدا
نیست اندر جسم من الا که اواو من است و من ویم ای نیکخو
وز خم زنجیر زلفش صد فنوندر دل من صد جنون اندر جنون
پیر باید رهروان را ز ابتداز آنکه آفتهاست در راه هدا
تیغ بهر قتل نفست گفت اوستتو سخن را زو مبین خود گفت هوست
پیر را بگزین که پیر آن ماه تستصد هزاران چاه اندر راه تست
رهروان را لازم آمد راهبرتا برد راه حقیقت را به سر
جهد کن تا زندهٔ باقی شویبادهٔ توحید را ساقی شوی
پیر اندر آینهٔ جان مریدکس نبیند جز خود ای یارِ فرید
خود مرید آن کس که در جان مرادکس نبیند جز خدای اوستاد
مطلع فیض الهی احمد استنور او اندر دل و جان سرمد است
هست با حق جان پاکان متحدخود تو احمد را یکی دان با احد
و آنکه را نور علی بر دل بتافتاو محمد در علی اندر بیافت
هم تو احمد بودهای ای مرتضیرهنما تو خلق را ای مقتدا
دست گیرِ جمله عالم آمدیرهنمای نسل آدم آمدی