گنج

غزل شمارهٔ ۸۰

ای که به جز دلبری تو کار نداریکار جز آزار جان زار نداری
ای همه داروی دل مگر تو بهشتیوی همه آرام جان مگر تو بهاری
آنچه دل دشمنان بهم نسپنددچند تو بر جان دوستان بگماری
بگسلم از جان و دل اگر بپذیریبگذرم از هر چه هست اگر بگذاری
ریخت دلم آبرو که خونش بریزیعذر نگوئی و گر بهانه نیاری
چند بر آن در روی و بار نیابیمردنت اولی دلا که عار نداری
دور از آن مایهٔ حیات نمرده استزنده رضی را دگر برای چه داری