غزل شمارهٔ ۷۸
کیم از جان خود سیری ز عمر خویش بیزاریسیه روزی، سراسر داغ جانسوزی جگر خواری
ندانم لذت آسودگی لیک اینقدر دانمکه به باشد دل آزرده از سودای بسیاری
بهم شیخ برهمن در خرابات مغان رقصندنه او در بند تسبیحی نه این در بند زناری
چه در خلوت چه در کثرت، بهر جا هر که را دیدمنه خالی خلوتی از تو، نه بیرون از تو بازاری
گرفتار گل و آن بلبل زارم که تا بودهنسوده بیادب در سایهُ گلبرگ، منقاری
مگر صبح ازل سازد خلاصم ور نه چون سازمکه پیچیده است گردم شام هجران چون سیه ماری
چه کم گردد ز معشوقی چه کم گردد ز محبوبیاگر در کار ما ضایع کند از دور دیداری
کند منعم ز دیوار و در او مدعی سهل استمیان ما و یاد او نخواهد بود دیواری
به کار خویشتن مشغول هر کس را که میبینمبه غیر از عاشقی کاری نیاید از رضی باری