گنج

غزل شمارهٔ ۷۰

قافیه: ان۱۱ بیت
غمزه خونریز و عشوه در پی جانچون توان برد دین ودل ز میان
چند از حسرت سراپایتبی‌سر و پا شویم و بی دل و جان
چند گیرم ز غم به دندان دستآه از دست آن لب و دندان
سرو آزاد جان از ین غم دادکه گرفتار توست پیر و جوان
آنچنان شد غمش گریبان گیرکه گریبٰان ندانم از دامان
روز وصل تو میروم از هوششب مهتاب، وای بر کتّان
دوست هر چند دشمن است با ماما بدو دوستیم از دل و جان
نکند در دلت اثر آهمچکند باد با دل سندان
کاش درد دلم فزون نکنیچون به دردم نمیشوی درمان
گر به عهدت زبون شویم چه باکسد اسکندریم در پیمان
سر شوریدهٔ رضی است مگرکه چو گوئی فتاده در میدان