غزل شمارهٔ ۴۴
شور عشقی کرده بازم بیقرارباز دل را دادهام بیاختیار
گو قرار حیرت ماهم بدهای که داری در تکاپویش قرار
ما به عهدت استوار استادهایمگرچه عهد تو نباشد استوار
چند باشم همچو چشمت ناتوانچند باشم همچو زلفت بیقرار
یا مرا یک روزگاری دست دهیا که دست از روزگار من بدار
دل تسلی میشود از وعدهاتگرچه خواهی کشتنم از انتظار
گر نداری شوری از ما بر کرانور نداری شوقی از ما بر کنار
دور از آن روح مجسّم زندهایزین گران جانی رضی شرمی بدار