غزل شمارهٔ ۱۹
تا از بر چشم آن جوان رفتبینائی چشم ما از آن رفت
رفتم که از آن کناره گیرمهر چیز که بود از میٰان رفت
دل رفت که دوست کام گرددبیچاره بکام دشمنان رفت
از ذوق سمٰاع در خروشمتا نام که باز بر زبان رفت
ای از همه مانده بر سر هیچجهدی جهدی که کاروان رفت
خود را به کنار خود ندیدیمتا از که حدیث در میان رفت
اندیشه کجا رسد به کنهشبر چرخ کسی به نردبان رفت؟
دیگر ز ندامتم چه حاصلاکنون که چو تیرم از کمان رفت
تعیین قدر نمیتوان کرداز تیر قضا کجٰا توان رفت
از کشتن من زیان چه داری؟حرفیست که در میان، زیان رفت
چون رفت ز بام سوی خلوتگوئی تو که ماه ز آسمٰان رفت
شد خاک رضی بر آستانشرفته رفته بر آسمٰان رفت