گنج

غزل شمارهٔ ۱۲

مهر بر روی یار باخته رنگ استماه پس از حسن آن نگار به تنگ است
روز فراقت شدیم دست و گریبانروی فراغت ندیده‌ایم چه رنگ است
دل که فروغی ز نور عشق نداردنیست دگر دل کلیسیای فرنگ است
نام مبر آنکه را مقید نام استعشق چه داند کسی که در غم ننگ است
گرچه نگاهش به عشوه بر سر صلح استغمزه و نازش هنوز بر سر جنگ است
دست، حمایل بدوش و چشم به ساقیگوش به آواز نای و نغمه به چنگ است
مرد قلندر ز هیچ باک نداردکاول گام فنا بکام نهنگ است
زخم جراحت برم، چو مرهم راحتراحت مرحم برم، چو زخم پلنگ است
گو همه عالم بمیر او به چه باک استگو همه آدم بمیر، او به چه ننگ است
عیش جوانی شد و تو در غم پیریقافله شد، خیز هان چه جای درنگ است
بس که قد من کشید بار فراقت،دال بر قامتم چو تیر خدنگ است
وصف دهانش رضی چه حد بیان استختم کن این قصه را که قافیه تنگ است