غزل شمارهٔ ۱۰
کسی که در رهش از پا و سر خبردار استنه عاشق است که در بند کفش و دستار است
غمی به گرد دلم جلوهگر شده که از آنغباری ار بنشیند بر آسمان بار است
بدیگران ببر ای باد بوی نومیدیکه در خرابهٔ ما زین متاع بسیار است
بر آستانه او عاشقانه جان درباخترضی که در غم عشقش هنوز بیمار است