گنج

شمارهٔ ۱۹ - مطلع یک غزل

شب و روز من آن داند که دیده استپریشان زلف او را بر بناگوش
ندارم عقل در کف ای خوشا دیندارم هوش در سر ای خوشا دوش
نگه می‌کردی و می‌بردیم عقلسخن می‌گفتی و می‌بردیم هوش
عیان روی گل و دامان گلچیننشاید گفت بلبل را که مخروش