گنج

قطعهٔ ۲۲ - فتنه آذربایجان

فغان که آتش کین آشیانِ ما را سوختبه غیر ناله نخیزد نوایی از دهنی
گّسست رشتهٔ پیوند، یارِ دشمن‌خویشکست حقّهٔ الفت، حریفِ حق‌شکنی
جفایِ زاغ و زغن بین که از سیاه‌دلیبه بلبلان نگذارند گوشه چمنی
به تیره‌بختیِ ما شمعِ انجمن سوزدبه هرکجا که حریفان کنند انجمنی
بنایِ خانهٔ بیداد واژگون گرددبه دستِ تیرزنی یا به آهِ پیرزنی
کسی که بد به وطن گفت بی‌وطن باداکه بر وطن نزند طعنه غیرِ بی‌وطنی
اگر میانه و تبریز و اردبیل افتادبه دستِ غیر، چو گنجی به دستِ راهزنی
«به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکندچنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی»