گنج

شمارهٔ ۲۴ - دریای غم

۹ بیت
با عاشقان ای گل سر یاری نداریگویم اگر بوی وفاداری نداری
دامن ز مهر و محبت کشیدم، کز مهربانی، در زندگانی، سودی ندیدماشک ندامت ز چشمم گشودی، خوابم ربودی، با آن که بودی، صبح امیدم
رفتی و آتش زدی محفلم راچون تار مویت شکستی دلم را
فغان کز محبت، نداری نصیبیسراپا فریبی
می نابی اما، به جام رقیبیسراپا فریبی
به جز اشک غم، یاری ندارمبه آسودگان، کاری ندارم
عشق تو باشد، به عالم غم منای مایه غم، ببین حالت من
دردا که عشق آتشینجز خون دل، حاصل ندارد
سرگشته چون موجم ولیدریای غم، ساحل ندارد