گنج

برق نگاه

به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویشبه دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین تراهمین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش
به جز تو کز نگهی سوختی دل ما رابه دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرابه ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش
ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیرچو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش
رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش