گنج

غنچه پژمرده

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ استهرکه از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
چرخ غارت‌پیشه را با بی‌نوایان کار نیستغنچه پژمرده از تاراج گلچین فارغ است
شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنینخاطرم امروز از غم‌های دیرین فارغ است
خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیستگر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است
هر نفس در باغ طبعم لاله‌ای روید رهینغمه‌سنجان را دل از گل‌های رنگین فارغ است