گنج

سراب آرزو

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماندنکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه ز پای می‌نشیند نه قرار می‌پذیرددل آتشین من بین که به موج آب ماند
ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویتبه سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند
نفس حیات بخشت به هوای بامدادیلب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ماکه بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند