عمر نرگس
آتشینخوی مرا پاس دل من نیست نیستبرق عالمسوز را پروای خرمن نیست نیست
مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را؟پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست
آنقدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرمپای تا سر ناز من هنگام رفتن نیست نیست
قصه امواج دریا را ز دریادیده پرسهر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست
همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاکگل دو روزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
ناگزیر از نالهام در ماتم دل چون کنم؟مرهم داغ عزیزان غیر شیون نیست نیست
در پناه می ز عقل مصلحت بین فارغیمدر کنار دوست بیم از طعن دشمن نیست نیست
بر دل پاکان نیفتد سایه آلودگیداغ ظلمت بر جبین صبح روشن نیست نیست
نیست در خاطر مرا اندیشه از گردون رهیرهرو آزاده را پروای رهزن نیست نیست