نازکاندام
ز جام آینهگون پرتو شراب دمیدخیال خواب چه داری؟ که آفتاب دمید
درون اشک من افتاد نقش اندامشبه خنده گفت: که نیلوفری ز آب دمید
ز جامه گشت پدیدار گوی سینه اوستارهای ز گریبان ماهتاب دمید
کشید دانه امید ما سری از خاککه برق خندهزنان از دل سحاب دمید
به باد رفت امیدی که داشتم از خلقفریب بود فروغی که از سراب دمید
غبار تربت ما بوی گل دهد گوییکه جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید
رهی چو برق شتابنده خندهای زد و رفتدمی نماند چو نوری که از شهاب دمید