گنج

هوسناک

در چمن چون شاخ گل نازک‌تنی افتاده استسایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است
چون مه روشن که تابد از حریر ابرهاساق سیمینی برون از دامنی افتاده است
یک جهان دل بین که از گیسوی او آویختهیک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است
روی گرمی شعله‌ای در جان ما افروختهخانمان‌سوز آتشی در خرمنی افتاده است
دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیستکار صید خسته با صیدافکنی افتاده است
نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمیدپرتوی در کلبه‌ام از روزنی افتاده است
چون نسیم اندام او را بوسه‌باران کن رهیکز هوسناکی چو گل در گلشنی افتاده است