گنج

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده‌ایمخار و خس وجود به سیلاب داده‌ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفتکاین لاله را ز خون جگر آب داده‌ایم
آن شعله‌ایم کز نفس گرم سینه‌سوزگرمی به آفتاب جهان‌تاب داده‌ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشتجان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم
کامی نبرده‌ایم از آن سیم‌تن رهیاز دور بوسه بر رخ مهتاب داده‌ایم