گنج

خیال‌انگیز

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایینداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی
من از دلبستگی‌های تو با آیینه دانستمکه بر دیدار طاقت‌سوز خود عاشق‌تر از مایی
به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت راتو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریمتویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو رابهار شادی‌انگیزی حریف باده‌پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماندمیان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تودلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خودخرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشایدمگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کنکه با این ناتوانی‌ها به ترک جان توانایی