شمارهٔ ۷۲
مرا در جسم تا جان آفریدندبه جانم مهر جانان آفریدند
مرا روزی گریبان چاک کردندکه آن چاک گریبان آفریدند
جهان آن روز برگردید از منکه آن برگشته مژگان آفریدند
پریشان خاطرم کردند روزیکه آن زلف پریشان آفریدند
ترا درمان من دادند آن روزکه بهر درد درمان آفریدند
نخستین ماه رخسار تو دیدندوزان پس ماه تابان آفریدند
مزن بر من برندی طعنه زاهدترا این و مرا آن آفریدند
ترا پاکیزه دامان خلق کردندمرا آلوده دامان آفریدند
من و او را رفیق از بدو ایجادگدا کردند و سلطان آفریدند