گنج

شمارهٔ ۳۹

۱۵ بیت
درد من از تو دوا گشت؟ نگشتکام من از تو روا گشت؟ نگشت
یار ما یار بما گشت؟ نگشتیا به ما اهل وفا گشت؟ نگشت
آنکه یک لحظه نشد همدم منیکدم از غیر جدا گشت؟ نگشت
دوست با من ز وفا بود؟ نبوددشمن او ز جفا گشت؟ نگشت
یکدم آن عقده گشای دل مناز دلم عقده گشا گشت؟ نگشت
زیر بار غم او چون قد منقامت غیر دو تا گشت؟ نگشت
کس چو مجنون به ره عشق، رفیقعاشق سر به هوا گشت؟ نگشت
او چو من سر به هوا بود؟ نبوداو چو من بی سر و پا گشت؟ نگشت
عشق خوبان آفت جان و دل استعشق ورزیدن به خوبان مشکل است
جان سپردم در غم خوبان و بازهمچنانم دل به ایشان مایل است
کاش داند حال من در عشق خویشآن تغافل پیشه کز من غافل است
نیست از جور توام پای گریزبر سر کوی توام پا در گل است
در دل من آرزوی وصل یارفکر بی حاصل خیال باطل است
دوری از یاران و مهجور از دیاربر تو آسانست بر من مشکل است
خواجه اش را نیست لطف ارنه، رفیقبنده ی قابل غلام مقبل است