شمارهٔ ۲۶۴
بیندیش ای پسر از آفت چشم بداندیشانبپوشان روی خوب خویش از چشم بد ایشان
به حال زار من گاهی نگاهی باز خوش باشدکه خوش باشد نگاهی گاهی از شاهان به درویشان
وفا ورزیدم و آن را هنر پنداشتم عمریندانستم هنر عیب است در کیش جفا کیشان
نرنجم گر به جای من بد اندیشد بداندیشیکه جز اندیشه ی بد نیست آیین بداندیشان
منه ای همنشین بر زخم من مرهم که از مرهمشود ناسورتر ریش دل مجروح دلریشان
ز جور یار و صبر خویش حیرانم چه حالست اینکه گردد کم ز کم هر روز این و بیش از پیش آن
تو بر رغم رفیق از زانکه با بیگانگان خویشیروا باشد که او بهر تو شد بیگانه از خویشان