شمارهٔ ۲۳۸
از درت امروز و فردا ای دلارا می رومگر نرفتم از درت امروز فردا می روم
طاقت و عقل و شکیب و صبر و هوش و جان و دلمی گذارم جمله را پیش تو تنها می روم
نیست پای رفتنم گاه وداع از پیش توهمچو شمع استاده ام در گریه اما می روم
تا کجا آخر رسد کارم از این رفتن که منبا دلی و یک جهان حسرت از اینجا می روم
می روم از کوی او بیرون و در باطن رفیقحسرتی دارم که پنداری ز دنیا می روم