شمارهٔ ۲۲۳
شب تا به روز بر سر کویت فغان کنمشاید که از فغان دل تو مهربان کنم
شد داستان غمم به جهان وز شرار عشقاز آنکه داستان به جهانم نهان کنم
یک مشت استخوانم و شادم مگر شبیزین استخوان سگان ترا میهمان کنم
گریم به یاد سرو قد گلعذار خویشچون در چمن نظاره ی سرو چمان کنم
سوز دلم به پیش تو روشن نمی شودخود را اگر چه شمع سراپا زبان کنم
گفتم ز حد گذشت جفایت به خنده گفتبگذار تا ترا به وفا امتحان کنم
از خانقاه و مدرسه دل وانمی شودچندی رفیق جای به کوی مغان کنم