گنج

شمارهٔ ۱۵۱

۱۰ بیت
دل به نازی برد از من باز طناز دگرکز کفم جان می‌برد چون می‌کند ناز دگر
تا ببازد جان به نازت باز جانباز دگرای سراپا ناز، قربان سرت ناز دگر
شهر شیراز است و هر سو شوخ طناز دگردلبری را هر طرف با بیدلی ناز دگر
محفل عیش است و هر سو نغمه‌پرداز دگرهر طرف ساز دگر هر گوشه آواز دگر
زخم یک تاول همان ناگشته به از شست نازناوکی اندازد از پی ناوک انداز دگر
وه چه باغ است اینکه هر سو بگذری در جلوه استگلبن ناز دگر سرو سرافراز دگر
راز عاشق کی نهان ماند ز معشوقی که هستطره اش طرار دیگر غمزه غماز دگر
گر سگش دمساز من گردد دمی تا زنده امسگ به از من گر دمی سازم بدمساز دگر
زنده را جان می ستاند مرده را جان می دهدجزعت از سحر دگر، لعلت به اعجاز دگر
خوش بخوان شعر رفیق ای خوش ادا مطرب کزونکته‌ای خوشتر نگوید نکته پرداز دگر