شمارهٔ ۱۳۵
ندانستی گرم شاد از نگاه گاه گاه خودچرا یکباره ام محروم کردی از نگاه خود
رقیبم در بهشت وصل و من در دوزخ هجراننمی دانم ثواب او نمی یابم گناه خود
کشم گر آه گرمی سوزد آهم چرخ را دانمنمی دانم چرا من خود نمی سوزم ز آه خود
تو بر من می کنی بیداد و من داد از تو می خواهممکن بیداد ای بیدادگر بر دادخواه خود
عیان کن قد و رخ تا هم خجل هم منفعل گرددچمن از سرو و شمشاد و سپهر از مهر و ماه خود
شب و روزی که یکسال است در عالم رفیق آن راشب تاریک خود می دانم و روز سیاه خود