شمارهٔ ۱۰۸
به من هر روز آن پیمان گسل پیمان از آن بنددکه روز دیگر آن را بگسلد با دیگران بندد
بنوخط گلرخی دل بستم آه از حسرت مرغیکه در پایان گل بر شاخ گلبن آشیان بندد
ز گل صد دست افزون بست گلبن وه چه حالست اینکه بر روی تماشائی همان در باغبان بندد
نشد از آه گرمم نرم او را دل چو من یاربمبادا آنکه دل بر دلبر نامهربان بندد
دو روز دیگر ایدل آشکارا بشکند عهدشمخور غم با رقیب امروز اگر عهد نهان بندد
نبندد ز آرزوی خویش طرفی غیر جان دادنگر آن جائی که نرخ بوسه ی جانان به جان بندد
مران از محفلش گاهی اگر آید رفیق آنجانباشد میزبان را خوش که در بر میهمان بندد