گنج

شمارهٔ ۱

۹ بیت
بُوَد که درگذرند از گناهکاریِ ماکه بیش از گنهِ ماست شرمساریِ ما
شُدَت چه زود فراموش عهدِ یاریِ مابه یاری تو نه این بود امیدواریِ ما
جفا و جورِ تو با ما به اختیارِ تو نیستچنان‌که نیست وفا با تو، اختیاریِ ما
به پاک‌دامنیِ ما هنوز نیست کسیاگرچه شُهرهٔ شهر است می‌گساریِ ما
بُوَد قرار پس از کشتنش، چو می‌ماندبه بی‌قراریِ سیماب، بی‌قراریِ ما
به تنْ نَزار و به دلْ زار تا به کی باشیم؟ببین نَزاریِ ما، رحم کن به زاریِ ما
کنون ز لطف به مرهمی وگرنه چه سود؟ز کار چون گذرد کارِ زخمِ کاریِ ما
ندیده عاشقی و طفلی و نمی‌دانیفغان و ناله‌ای غیر از خروش و زاریِ ما
به خویش دشمن و با خصم دوستیم، «رفیق»طریقِ دشمنی این است و دوستداری ما