شمارهٔ ۸۰ - سر و سنگ
نهان کرد دیوانه در جیب، سنگییکی را بسر کوفت، روزی بمعبر
شد از رنج رنجور و از درد نالانبپیچید و گردید چون مار چنبر
دویدند جمعی پی دادخواهیدریدند دیوانه را جامه در بر
کشیدند و بردندشان سوی قاضیکه این یک ستمدیده بود، آن ستمگر
ز دیوانه و قصهٔ سر شکستنبسی یاوه گفتند هر یک بمحضر
بگفتا همان سنگ، بر سر زنیدشجز این نیست بدکار را مزد و کیفر
بخندید دیوانه زان دیورائیکه نفرین برین قاضی و حکم و دفتر
کسی میزند لاف بسیار دانیکه دارد سری از سر من تهیتر
گر اینند با عقل و رایان گیتیز دیوانگانش چه امید، دیگر
نشستند و تدبیر کردند با همکه کوبند با سنگ، دیوانه را سر