گنج

شمارهٔ ۷۹ - سرود خارکن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: ارنیست۳۴ بیت
به صحرا، سرود اینچنین خارکنکه از کندن خار، کس خوار نیست
جوانی و تدبیر و نیروت هستبه دست تو، این کارها کار نیست
به بیداری و هوشیاری گرایچو دیدی که بخت تو بیدار نیست
چو بفروختی، از که خواهی خریدمتاع جوانی به بازار نیست
جوانی، گه کار و شایستگی استگه خودپسندی و پندار نیست
نبایست بر خیره از پا فتادچو جان خسته و جسم بیمار نیست
همین بس که از پا نیفتاده‌ایبس افتادگان را پرستار نیست
مپیچ از ره راست، بر راه کجچو در هست، حاجت به دیوار نیست
ز بازوی خود، خواه برگ و نواتو را برگ و توشی در انبار نیست
همی دانه و خوشه خروار شدز آغاز، هر خوشه خروار نیست
قوی پنجه‌ای، تیشه محکم بزنهنرمند مردم، سبکسار نیست
زر وقت، باید به کار آزمودکزین بهترش، هیچ معیار نیست
غنیمت شمر، جز حقیقت مجویکه باری است فرصت، دگر بار نیست
همی ناله کردی، ولی بی ثمرکس این ناله‌ها را خریدار نیست
چو شب، هستی و صبحدم نیستی استشکایت ز هستی، سزاوار نیست
کنند از تو در کار دل، باز پرسدرین خانه، کس جز تو معمار نیست
نشد جامهٔ عجب، جان را قبادرین جامه، پود ار بود، تار نیست
درین دکه، سود و زیان با همندکس از هر زیانی، زیانکار نیست
گهی کم بدست اوفتد، گه فزونبساز، ار درم هست و دینار نیست
مگوی از گرفتاری خویشتنببین کیست آنکو گرفتار نیست
بچشم بصیرت بخود در نگرترا تا در آئینه، زنگار نیست
همه کار ایام، درس است و پنددریغا که شاگرد هشیار نیست
ترا بار تقدیر باید کشیدکسی را رهائی از این بار نیست
بدشواری ار دل شکیبا کنیببینی که سهل است و دشوار نیست
از امروز اندوه فردا مخورنهان است فردا، پدیدار نیست
گر آلود انگشتهایت به خونشگفتی ز ایام خونخوار نیست
چو خارند گلهای هستی تمامگل است اینکه داری بکف، خار نیست
ز آزادگان، بردباری و سعیبیاموز، آموختن عار نیست
هزاران ورق کرده گیتی سیاهشکایت همین چند طومار نیست
تو خاطر نگهدار شو خویش راکه ایام، خاطر نگهدار نیست
ره زندگان است، عیبش مکنگر این راه، همواره هموار نیست
پی کارهائی که گوید بروترا با فلک، دست پیکار نیست
به جایی که بار است بر پشت موربرای تو، این بار، بسیار نیست
نشاید که بیکار مانیم ماچو یک قطره و ذره بیکار نیست