گنج

شمارهٔ ۶۹ - رفوی وقت

گفت سوزن با رفوگر وقت شامشب شد و آخر نشد کارت تمام
روز و شب، بیهوده سوزن میزنیهر دمی، صد زخم بر من میزنی
من ز خون، رنگین شدم در مشت توبسکه خون میریزد از انگشت تو
زینهمه نخهای کوتاه و بلندگه شدم سرگشته، گاهی پایبند
گه زبون گردیدم و گه ناتوانگه شکستم، گه خمیدم چون کمان
چون فتادم یا فروماندم ز کارتو همی راندی به پیشم با فشار
میبری هر جا که میخواهی مرامیفزائی کار و میکاهی مرا
من بسر، این راه پیمودم همیخون دل خوردم، نیاسودم دمی
گاهم انگشتانه میکوبد بسرگاه رویم میکشد، گاه آستر
گر تو زاسایش بری گشتی و دوربهر من، آسایشی باشد ضرور
گفت در پاسخ رفوگر کای رفیقنیست هر رهپوی، از اهل طریق
زین جهان و زین فساد و ریو و رنگتو چه خواهی دید با این چشم تنگ
روز می‌بینی تو و من روزگارکار می‌بینی تو و من عیب کار
تو چه میدانی چه پیش آرد قضامن هدف بودم قضا را سالها
ناله تو از نخ و ابریشم استمن خبردارم که هستی یکدم است
تو چه میدانی چها بر من رسیدموی من شد زین سیهکاری سفید
سوزنی، برتر ز سوزن نیستیآگهی از جامه، از تن نیستی
من نهان را بینم و تو آشکارتو یکی میدانی، اما من هزار
من درینجا هر چه سوزن میزنمسوزنی بر چشم روشن می‌زنم
من چو گردم خسته، فرصت بگذردچون گذشت، آنگه که بازش آورد
چونکه تن فرسودنی و بینواستگر هم از کارش بفرسائی، رواست
چون دل شوریده روزی خون شودبه کاز آن خون، چهره‌ای گلگون شود
دیده را چون عاقبت نادیدن استبه که نیکو بنگرد تا روشن است
از چه وامانم، چو فرصت رفتنی استچون نگویم، کاین حکایت گفتنی است
خرقه‌ها با سوزنی کردم رفوسوزنی کن خرقهٔ دل دوخت کو
خون دگر شد، خون دل خوردن دگرتو ندیدی پارگیهای جگر
پارهٔ هر جامه را سوزن بدوختسوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت
پارهٔ جان در رگ و بند است و پیسوزنش کی چاره خواهد کرد، کی
سوزنی باید که در دل نشکندجای جامه، بخیه اندر جان زند
جهد را بسیار کن، عمر اندکی استکار را نیکو گزین، فرصت یکی است
کاردانان چون رفو آموختندپاره‌های وقت بر هم دوختند
عمر را باید رفو با کار کردوقت کم را با هنر، بسیار کرد
کار را از وقت، چون کردی جدااین یکی گردد تباه، آن یک هبا
گرچه اندر دیده و دل نور نیستتا نفس باقی است، تن معذور نیست