شمارهٔ ۶۸ - راه دل
ای که عمریست راه پیمائیبسوی دیده هم ز دل راهی است
لیک آنگونه ره که قافلهاشساعتی اشکی و دمی آهی است
منزلش آرزوئی و شوقی استجرسش نالهٔ شبانگاهی است
ای که هر درگهیت سجده گهستدر دل پاک نیز درگاهی است
از پی کاروان آز مروکه درین ره، بهر قدم چاهی است
سالها رفتی و ندانستیکانکه راهت نمود، گمراهی است
قصهٔ تلخیش دراز مکنزندگی، روزگار کوتاهی است
بد و نیک من و تو میسنجندگر که کوهی و گر پر کاهی است
عمر، دهقان شد و قضا غربالنرخ ما، نرخ گندم و کاهی است
تو عسس باش و دزد خود بشناسکه جهان، هر طرف کمینگاهی است
ماکیان وجود را چه امانتا که مانند چرخ، روباهی است
چه عجب، گر که سود خود خواهدهمچو ما، نفس نیز خودخواهی است
به رهش هیچ شحنه راه نیافتدزد ایام، دزد آگاهی است
با شب و روز، عمر میگذردچه تفاوت که سال یا ماهی است
بمراد کسی زمانه نگشتگاهی رفقی و گاه اکراهی است