شمارهٔ ۶۵ - دیوانه و زنجیر
گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهایعاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پایکاش میپرسید کس، کایشان به چند ارزیدهاند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستینای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیدهاند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رایمبحث فهمیدنیها را چنین فهمیدهاند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش رادر ترازوی چو من دیوانهای سنجیدهاند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمععاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیدهاند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند درگر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیدهاند
کردهاند از بیهشی بر خواندن من خندههاخویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیدهاند
من یکی آیینهام کاندر من این دیوانگانخویشتن را دیده و بر خویشتن خندیدهاند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پستگرچه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیدهاند
خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکستاین گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیدهاند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنندغیر ازین زنجیر، گر چیزی به من بخشیدهاند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم به خلقریسمان خویش را با دست من تابیدهاند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جوابزان که از من خیره و بیهوده، بس پرسیدهاند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریااز سحر تا شامگاهان، از پیش گردیدهاند
ما نمیپوشیم عیب خویش، اما دیگرانعیبها دارند و از ما جمله را پوشیدهاند
ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشاندفتر و طومار ما را، زان سبب پیچیدهاند
ما سبکساریم، از لغزیدن ما چاره نیستعاقلان با این گرانسنگی، چرا لغزیدهاند