گنج

شمارهٔ ۶۴ - دیده و دل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۲ بیت
شکایت کرد روزی دیده با دلکه کار من شد از جور تو مشکل
ترا دادست دست شوق بر بادمرا کندست سیل اشک، بنیاد
ترا گردید جای آتش، مرا آبتو زاسایش بری گشتی، من از خواب
ز بس کاندیشه‌های خام کردیمرا و خویش را بدنام کردی
از آن روزی که گردیدی تو مفتونمرا آرامگه شد چشمهٔ خون
تو اندر کشور تن، پادشاهیزوال دولت خود، چندخواهی
چرا باید چنین خودکام بودناسیر دانهٔ هر دام بودن
شدن همصحبت دیوانه‌ای چندحقیقت جستن از افسانه‌ای چند
ز بحر عشق، موج فتنه پیداستهر آن کو دم ز جانان زد، ز جان کاست
بگفت ای دوست، تیر طعنه تا چندمن از دست تو افتادم درین بند
تو رفتی و مرا همراه بردیبه زندانخانهٔ عشقم سپردی
مرا کار تو کرد آلوده دامنتو اول دیدی، آنگه خواستم من
به دست جور کندی پایه‌ای رادر آتش سوختی همسایه‌ای را
مرا در کودکی شوق دگر بودخیالم زین حوادث بی خبر بود
نه می‌خوردم غم ننگی و نامینه بودم بستهٔ بندی و دامی
نه می‌پرسیدم از هجر و وصالینه آگه بودم از نقص و کمالی
ترا تا آسمان، صاحب نظر کردمرا مفتون و مست و بی خبر کرد
شما را قصه دیگرگون نوشتندحساب کار ما، با خون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوندتو حرفی خواندی و من دفتری چند
هر آن گوهر که مژگان تو می‌سُفتنهان با من، هزاران قصه می‌گفت
مرا سرمایه بردند و ترا سودترا کردند خاکستر، مرا دود
بساط من سیه، شام تو دیجورمرا نیرو تبه گشت و تو را نور
تو، وارون بخت و حال من دگرگونترا روزی سرشک آمد، مرا خون
تو از دیروز گویی، من از امروزتو استادی درین ره، من نوآموز
تو گفتی راه عشق از فتنه پاک استچو دیدم، پرتگاهی خوفناک است
ترا کرد آرزوی وصل، خرسندمرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، ترا مشتترا رنجور کرد، اما مرا کشت
اگر سنگی ز کوی دلبر آمدترا بر پای و ما را بر سر آمد
بتی، گر تیر ز ابروی کمان زدترا بر جامه و ما را به جان زد
ترا یک سوز و ما را سوختن‌هاستترا یک نکته و ما را سخن‌هاست
تو بوسی آستین، ما آستان راتو بینی ملک تن، ما ملک جان را
ترا فرسود گر روز سیاهیمرا سوزاند عالم سوزِ آهی