شمارهٔ ۵۹ - دکان ریا
اینچنین خواندم که روزی روبهیپایبند تلّه گشت اندر رهی
حیلهٔ روباهیاش از یاد رفتخانهٔ تزویر را بنیاد رفت
گرچه ز آئین سپهر آگاه بودهرچه بود، آن شیر و این روباه بود
تیرهروزش کرد چرخ نیلفامتا شود روشن که شاگردیست خام
با همه تردستی، از پای اوفتاددل به رنج و تن به بدبختی نهاد
گرچه در نیرنگسازی داشت دَستبندِ نیرنگِ قضایش دست بست
حرص، با رسوائیش همراه کردتیغ ذِلّت، ناخُنش کوتاه کرد
بود روزِ کار و یارائی نداشتبود وقت رفتن و پائی نداشت
آهنی سنگینْ دُمش را کنده بودمرگ را میدید، امّا زنده بود
میفشردی اِشکَمِ ناهار رامیگزیدی حلقه و مِسمار را
دامِ تأدیب است، دام روزگارهرکه شد صیّاد، آخر شد شکار
ماکیانها کُشته بود این روبهکزان سبب شد صید روباه فلک
خیرگیها کرده بود این خودپسندخیرگی را چاره زندانست و بند
ماکیانی ساده از دِه دور گشتبر سر آن تلّه و روبه گذشت
از بلای دام و زندان بیخبرگفت: زانِ کیست این ایوان و در؟!
گفت روبه: این در و ایوان ماستپوستیندوزیم و این دُکّان ماست
هست ما را بهتر از هر خواستهاندرین دُکّان، دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرمهمچو خز شایان و چون سنجاب گرم
میفروشیم این دُم پُرپشم راباز کن وقت خریدن چشم را
گر دُم ما را خریداری کنیهمچو ما یک عمر طرّاری کنی
گر ز مهر این دَم ببندیمت به دُمراه را هرگز نخواهی کرد گم
گر ز رسم و راه ما آگه شویماکیانی بس کنی، روبه شوی
گر که بربندی درِ چون و چراسودها بینی در این بیع و شریٰ
باید آن دُمِّ کژت کندن ز تنوین دم نیکو به جایش دوختن
ماکیان را این مقال آمد پسندگفت: برگو دُمَّت ای روباه چند؟
گفت: باید دید کالا را نخستورنه، این بیع و شریٰ ناید درست
گر خریداری، درآی اندر دکاننرخ، آنگه پرس از بازارگان
ماکیان را آن فریب از راه بُردراست اندر تِله روباه برد
کاش میدانست روبه ناشتاستوان نه دُکّان است، دُکّان ریاست
تا دهن بگشود بهر چندوچونچنگ روباه از گلویش ریخت خون
آن دل فارغ، ز خون آکنده شدوان سر بیباک، از تن کنده شد
رهندیده، روی بر راهی نهادچشمبسته، پای در چاهی نهاد
هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشتهم گذشت از کارِ دُم، هم سر گذاشت
بر سر آن است نفس حیلهسازکه کُند راهی سوی راهِ تو باز
تا در آن ره، سر بپیچاند تو راوندر آن آتش بسوزاند تو را
اهرمن هرگز نخواهد بست درتا تو را میاُفتد از کویش گذر
در جوارت، حرصْ زان دکّان گشودکه تو بربندی دکانِ خویش زود
تا شوی بیدار، رفتست آنچه هستتا بدانی کیستی، رفتی ز دست
با مسافر، دزد چون گردید دوستزاد و برگ آن مسافر زانِ اوست
گوهر کانِ هویٰ جز سنگ نیستآبورنگش جز فریب و رنگ نیست