گنج

شمارهٔ ۴۱ - تهیدست

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: ید۳۷ بیت
دختری خُرد به مهمانی رفتدر صف دخترکی چند، خزید
آن یک افکند بر ابروی گرهوین یکی جامه به‌یک‌سوی کشید
این یکی، وصلهٔ زانوش نمودوان، به پیراهن تنگش خندید
آن، ز ژولیدگی مویش گفتوین، ز بیرنگی رویش پرسید
گرچه آهسته سخن می‌گفتندهمه را گوش فرا داد و شنید
گفت: خندید به افتاده، سپهرزان شما نیز به‌من می‌خندید
ز که رنجد دل فرسودهٔ منباید از گردش گیتی رنجید
چه شکایت کنم از طعنهٔ خلقبه من از دهر رسید، آنچه رسید
نیستید آگه ازین زخم، از آنکمار ادبار شما را نگزید
درزی مفلس و منعم نه یکی استفقر، از بهر من این جامه برید
مادرم دست بشست از هستیدست شفقت به‌سر من نکشید
شانهٔ موی من، انگشت من استهیچکس شانه برایم نخرید
هیمه دستم بخراشید سحرخون به دامانم از آنروی چکید
تلخ بود آنچه به من نوشاندندمی تقدیر بباید نوشید
خوش بود بازی اطفال، ولیکهیچ طفلیم به بازی نگزید
بهره از کودکی آن طفل چه بردکه نه خندید و نه جَست و نه دوید
تا پدید آمدم، از صرصر فقرچون پر کاه، وجودم لرزید
هر چه بر دوک امل پیچیدمرشته‌ای گشت و به پایم پیچید
چشمهٔ بخت، که جز شیر نداشتما چو رفتیم، از آن خون جوشید
بینوا هر نفسی صد ره مردلیک باز از غم هستی نرهید
چشم چشم است، نخوانده‌ست این رمزکه همه چیز نمی‌باید دید
یارهٔ سبز مرا بند گسستموزهٔ سرخ مرا رنگ پرید
جامهٔ عید نکردم در برسوی گرمابه نرفتم شب عید
شاخک عمر من، از برق و تگرگسر نیفراشته، بشکست و خمید
همه اوراق دل من سیه استیک ورق نیست از آن جمله سفید
هر چه برزیگر طالع کشته استاز گل و خار، همان باید چید
این ره و رسم قدیم فلک استکه توانگر ز تهیدست برید
خیره از من نرمیدید شماهر که آفت‌زده‌‌ای دید، رمید
به نوید و به نوا طفل خوش استمن چه دارم ز نوا و ز نوید؟
کس به رویم در شادی نگشودآنکه در بست، نهان کرد کلید
من از این دائره بیرونم از آنکشاهد بخت ز من رخ پوشید
کس درین ره نگرفت از دستمقدمی رفتم و پایم لغزید
دوش تا صبح، توانگر بودمزان گهرها که ز چشمم غلطید
مادری بوسه به دختر می‌دادکاش این درد به دل می‌گنجید
من کجا بوسهٔ مادر دیدماشک بود آنکه ز رویم بوسید
خرم آن طفل که بودش مادرروشن آن دیده که رویش می‌دید
مادرم گوهر من بود ز دهرزاغ گیتی، گهرم را دزدید