گنج

شمارهٔ ۳۲ - بی پدر

به سر خاک پدر، دخترکیصورت و سینه به ناخن می‌خست
که نه پیوند و نه مادر دارمکاش روحم به پدر می‌پیوست
گریه‌ام بهر پدر نیست که اومرد و از رنج تهی‌دستی رست
زان کنم گریه که اندر یم بختدام بر هر طرف انداخت گسست
شصت سال آفت این دریا دیدهیچ ماهیش نیفتاد به شست
پدرم مرد ز بی داروئیوندرین کوی، سه داروگر هست
دل مسکینم از این غم بگداختکه طبیبیش ببالین ننشست
سوی همسایه پی نان رفتمتا مرا دید، در خانه ببست
همه دیدند که افتاده ز پایلیک روزی نگرفتندش دست
آب دادم به پدر چون نان خواستدیشب از دیدهٔ من آتش جست
هم قبا داشت ثریا، هم کفشدل من بود که ایام شکست
این همه بخل چرا کرد، مگرمن چه می‌خواستم از گیتی پست
سیم و زر بود، خدائی گر بودآه از این آدمی دیوپرست