شمارهٔ ۳۱ - بی آرزو
بغاری تیره، درویشی دمی خفتدران خفتن، باو گنجی چنین گفت
که من گنجم، چو خاکم پست مشمارمرا زین خاکدان تیره بردار
بس است این انزوا و خاکساریکشیدن رنج و کردن بردباری
شکستن خاطری در سینهای تنگنهادن گوهر و برداشتن سنگ
فشردن در تنی، پاکیزه جانیهمائی را فکندن استخوانی
بنام زندگی هر لحظه مردنبجای آب و نان، خونابه خوردن
بخشت آسودن و بر خاک خفتنشدن خاکستر و آتش نهفتن
ترا زین پس نخواهد بود رنجیکه دادت آسمان، بیرنج گنجی
ببر زین گوهر و زر، دامنی چندبخر پاتابه و پیراهنی چند
برای خود مهیا کن سرائیچراغی، موزهای، فرشی، قبائی
بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنجنخواهد بود غیر از محنت و رنج
چو میباید فکند این پشته از پشتزر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت
ترا بهتر که جوید نام جوئیکه ما را نیست در دل آرزوئی
مرا افتادگی آزادگی دادنیفتاد آنکه مانند من افتاد
چو ما بستیم دیو آز را دستچه غم گر دیو گردون دست ما بست
چو شد هر گنج را ماری نگهدارنه این گنجینه میخواهم، نه آن مار
نهان در خانهٔ دل، رهزنانندکه دائم در کمین عقل و جانند
چو زر گردید اندر خانه بسیارگهی دزد از در آید، گه ز دیوار
سبکباران سبک رفتند ازین کوینکردند این گل پر خار را بوی
ز تن زان کاستم کاز جان نکاهمچو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم
فسون دیو، بی تاثیر خوشترعدوی نفس، در زنجیر خوشتر
هراس راه و بیم رهزنم نیستکه دیناری بدست و دامنم نیست