شمارهٔ ۲۷ - برگ گریزان
شنیدستم که وقت برگریزانشد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخهها خود را نهان داشترخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت
بخود گفتا کز این شاخ تنومندقضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراجز تن ها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر بادز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بن برکند گردون بس درختانسیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانیکرا بود این سعادت جاودانی
ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستندز قمری پا، ز بلبل پر شکستند
برفت از روی رونق بوستان راچه دولت بی گلستان باغبان را
ز جانسوز اخگری برخاست دودینه تاری ماند زان دیبا، نه پودی
بخود هر شاخهای لرزید ناگاهفتاد آن برگ مسکین بر سر راه
از آن افتادن بیگه، برآشفتنهان با شاخک پژمان چنین گفت
که پروردی مرا روزی در آغوشبروز سختیم کردی فراموش
نشاندی شاد چون طفلان بمهدمزمانی شیردادی، گاه شهدم
بخاک افتادنم روزی چرا بودنه آخر دایهام باد صبا بود
هنوز از شکر نیکیهات شادمچرا بی موجبی دادی به بادم
هنرهای تو نیرومندیم دادره و رسم خوشت، خرسندیم داد
گمان میکردم ای یار دلارایکه از سعی تو باشم پای بر جای
چرا پژمرده گشت این چهر شادابچه شد کز من گرفتی رونق و آب
بیاد رنج روز تنگدستیخوشست از زیردستان سرپرستی
نمودی همسر خوبان باغمز طیب گل، بیاکندی دماغم
کنون بگسستیم پیوند یاریز خورشید و ز باران بهاری
دمی کز باد فروردین شکفتمبدامان تو روزی چند خفتم
نسیمی دلکشم آهسته بنشاندمرا بر تن، حریر سبز پوشاند
من آنگه خرم و فیروز بودمنخستین مژدهٔ نوروز بودم
نویدی داد هر مرغی ز کارمگهرها کرد هر ابری نثارم
گرفتم داشتم فرخنده نامیچه حاصل، زیستم صبحی و شامی
بگفتا بس نماند برگ بر شاخحوادث را بود سر پنجه گستاخ
چو شاهین قضا را تیز شد چنگنه از صلحت رسد سودی نه از جنگ
چو ماند شبرو ایام بیدارنه مست اندر امان باشد، نه هشیار
جهان را هر دم آئینی و رائی استچمن را هم سموم و هم صبائی است
ترا از شاخکی کوته فکندندولیک از بس درختان ریشه کندند
تو از تیر سپهر ار باختی رنگمرا نیز افکند دست جهان سنگ
نخواهد ماند کس دائم بیک حالگل پارین نخواهد رست امسال
ندارد عهد گیتی استواریچه خواهی کرد غیر از سازگاری
ستمکاری، نخست آئین گرگستچه داند بره کوچک یا بزرگست
تو همچون نقطه، درمانی درین کارکه چون میگردد این فیروزه پرگار
نه تنها بر تو زد گردون شبیخونمرا نیز از دل و دامن چکد خون
جهانی سوخت ز اسیب تگرگیچه غم کز شاخکی افتاد برگی
چو تیغ مهرگانی بر ستیزدز شاخ و برگ، خون ناب ریزد
بساط باغ را بی گل صفا نیستتو برگی، برگ را چندان بها نیست
چو گل یک هفته ماند و لاله یکروزنزیبد چون توئی را ناله و سوز
چو آن گنجینه را گلشن شد از دستچه غم گر برگ خشکی نیست یا هست
مرا از خویشتن برتر مپندارتو بشکستی، مرا بشکست بازار
کجا گردن فرازد شاخساریکه بر سر نیستش برگی و باری
نماند بر بلندی هیچ خودخواهدرافتد چون تو روزی بر گذرگاه