گنج

شمارهٔ ۲۵ - بلبل و مور

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۶۳ بیت
بلبلی از جلوهٔ گل بی‌قرارگشت طربناک به فصل بهار
در چمن آمد غزلی نغز خواندرقص‌کنان بال و پری برفشاند
بی‌خود از این سوی بدان سو پریدتا که به شاخ گل سرخ آرمید
پهلوی جانان چو بیفکند رختمورچه‌ای دید به پای درخت
با همه هیچی، همه تدبیر و کاربا همه خُردی، قدمش استوار
ز انده ایام نگردد زبونرایت سعی‌اش نشود واژگون
قصه نرانَد ز بتان چمنپا ننهد جز به ره خویشتن
مرغک دلداده به عُجْب و غرورکرد یکی لحظه تماشای مور
خنده‌کنان گفت که ای بی‌خبرمور ندیدم چو تو کوته‌نظر
روز نشاط است، گه کار نیستوقت غم و توشهٔ انبار نیست
همرهی طالع فیروز بیندولت جان‌پرور نوروز بین
هان مکش این زحمت و مشکن کمرهین بنشین، می‌شنو و می‌نگر
نغمهٔ مرغان سحرخیز رامعجزهٔ ابر گهرریز را
مور بدو گفت بدینسان جوابغافلی، ای عاشق بی‌صبر و تاب
نغمهٔ مرغ سحری هفته‌ایستقهقهٔ کبک دری هفته‌ایست
روز تو یک‌روز به پایان رسدنوبت سرمای زمستان رسد
همچو من ای دوست، سرائی بسازجایگه توش و نوائی بساز
بر نشد از روزن کس، دود مانیست جز از مایهٔ ما، سود ما
ساخته‌ام بام و در و خانه‌ایتا نروم بر در بیگانه‌ای
تو به سخن تکیه‌کنی، من بکارما هنر اندوخته‌ایم و تو عار
کارگر خاکم و مزدور بادمزد مرا هر چه فلک داد، داد
لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیستبس هنرم هست، ولی ننگ نیست
کار خود، ای دوست نکو می‌کنمپارگی وقت رُفو می‌کنم
شبچره داریم شب و روز چاشتروزی ما کرد سپهر آنچه داشت
سر ننهادیم به بالین کسبالش ما همت ما بود و بس
رنجه کن امروز چو ما پای خویشگِرد کن آذوقهٔ فردای خویش
خیز و بیندای به گِل، بام رابنگر از آغاز، سرانجام را
لانه دل‌افروزتر است از چمنکار، گرانسنگ‌تر است از سخن
گر نروی راست در این راه راستچرخ بلند از تو کند بازخواست
گر نشوی پخته در این کارهادهر به دوش تو نهد بارها
گل دو سه روزی‌ست ترا میهمانمی‌بَرَدَش فتنهٔ باد خزان
گفت ز سرما و زمستان مگومسئلهٔ توبه به مستان مگو
نو گل ما را ز خزان باک نیستباد چرا می‌بَرَدَش خاک نیست
ما ز گِل اندود نکردیم بامدامن گُل بستر ما شد مدام
عاشق دل‌سوخته آگه نشدآگه ازین فرصت کوته نشد
شب همه شب بر سر آن شاخه خفتهر سحرش چشمِ بَدَت دور گفت
کاش بدان گونه که امید داشتباغ و چمن رونق جاوید داشت
چون که مهی چند بدین‌سان گذشتگشت خریف و گه جولان گذشت
چهرِ چمن زرد شد از تندبادبرگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد
دولت گلزار به یکجا برفتوان گل صد برگ به یغما برفت
در رخ دلدار جمالی نماندشام خوشی، روز وصالی نماند
طرح چمن طیب و صفائی نداشتگلبن پژمرده بهائی نداشت
دزد خزان آمد و کالا ربودراحت از آن عاشق شیدا ربود
دید که هنگام زمستان شدهموسم هشیاری مستان شده
خرمنش از برق هویٰ سوختهدانه و آذوقه نیندوخته
اندهش از دیده و دل نور بُرددست طلب نزد همان مور بُرد
گفت چنین خانه و مهمان کجامور کجا، مرغ سلیمان کجا
گفت یکی روز مرا دیده‌اینیک بیندیش کجا دیده‌ای
گفت حدیث تو به گوش آشناستمُنْعِم دوشینه چرا بی‌نواست
در صف گلشن نه چنان دیدمترقص‌کنان، نغمه‌زنان دیدمت
لقمهٔ بی دود و دمی داشتیصحبت زیبا‌صنمی داشتی
بر لب هر جوی، صلا می‌زدیطعنه به خاموشی ما می‌زدی
بسترت آن روز گُل‌آمود بودخاطرت آسوده و خشنود بود
ریخته بال و پر زرین توچونی و چونست نگارین تو
گفت نگارین مرا باد بردمیشنوی؟ آن گُل نوزاد مُرد
مرحمتی می‌کن و جایی‌م دهگرسنه‌ام، برگ و نوایی‌م ده
گفت که در خانه مرا سور نیستریزه‌خور مور به جز مور نیست
رو که در خانهٔ خود بسته‌ایمنیست گه کار، بسی خسته‌ایم
دانه و قوتی که در انبان ماستتوشهٔ سرمای زمستان ماست
رو بنشین تا که بهار آیدتشاهد دولت بکنار آیدت
چرخ به کار تو قراری دهدشاخ گلی روید و باری دهد
ما نگرفتیم ز بیگانه وامپخته ندادیم بسودای خام
مورچه گر وام دهد، خود گداستچون تو در ایام شتا، ناشتاست