شمارهٔ ۱۳۷ - گوهر اشک
آن نشنیدید که یک قطره اشکصبحدم از چشم یتیمی چکید
برد بسی رنج نشیب و فرازگاه در افتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماندگاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد بدامان خاکسرخ نگینی بسر راه دید
گفت، که ای، پیشه و نام تو چیستگفت مرا با تو چه گفت و شنید
من گهر ناب و تو یک قطره آبمن ز ازل پاک، تو پست و پلید
دوست نگردند فقیر و غنییار نباشند شقی و سعید
اشک بخندید که رخ بر متاببی سبب، از خلق نباید رمید
داد بهر یک، هنر و پرتویآنکه در و گوهر و اشک آفرید
من گهر روشن گنج دلمفارغم از زحمت قفل و کلید
پردهنشین بودم ازین پیشتردور جهان، پرده ز کارم کشید
برد مرا باد حوادث نواداد تو را، پیک سعادت نوید
من سفر دیده ز دل کردهامکس نتوانست چنین ره برید
آتش آهیم، چنین آب کردآب شنیدید کز آتش جهید
من بنظر قطره، بمعنی یممدیده ز موجم نتواند رهید
همنفسم گشت شبی آرزوهمسفرم بود، صباحی امید
تیرگی ملک تنم، رنجه کردرنگم از آن روی، بدینسان پرید
تاب من، از تاب تو افزونتر استگرچه تو سرخی به نظر، من سپید
چهر من از چهرهٔ جان، یافت رنگنور من، از روشنی دل رسید
نکته درینجاست، که ما را فروختگوهری دهر و شما را خرید
کاش قضایم، چو تو برمیفراشتکاش سپهرم، چو تو برمیگزید