گنج

شمارهٔ ۱۳۶ - گنج درویش

دزد عیاری، بفکر دستبردگاه ره میزد، گهی ره میسپرد
در کمین رهنوردان مینشستهم کله میبرد و هم سر میشکست
روز، میگردید از کوئی بکویشب، بسوی خانه‌ها میکرد روی
از طمع بودش بدست اندر، کمندبر همه دیوار و بامش میفکند
قفل از صندوق آهن میگشودخفته را پیراهن از تن می‌ربود
یک شبی آن سفلهٔ بی ننگ و نامجست ناگاه از یکی کوتاه بام
باز در آن راه کج بنهاد پایرفت با اهریمن ناخوب رای
این چنین رفتن، بچاه افتادن استسرنگون از پرتگاه افتادن است
اندرین ره، گرگها حیران شدندشیرها بی ناخن و دندان شدند
نفس یغماگر، چنان یغما کندکه ترا در یک نفس، بی پا کند
هر که شاگرد طمع شد، دزد شداین چنین مزدور، اینش مزد شد
شد روان از کوچه‌ای، تاریک و تنگتا کند با حیله، دستی چند رنگ
دید اندر ره، دری را نیمه‌بازشد درون و کرد آن در را فراز
شمع روشن کرد و رفت آهسته پیشدر عجب شد گربه از آهستگیش
خانه‌ای ویرانتر از ویرانه دیدفقر را در خانه، صاحبخانه دید
وصلها را جانشین گشته فراقبهر برد و باخت، نه جفت و نه طاق
قصه‌ای جز عجز و استیصال نهنامی از هستی به جز اطلال نه
در شکسته، حجره و ایوان سیاهنه چراغ و نه بساط و نه رفاه
پایه و دیوار، از هم ریختهبام ویران گشته، سقف آویخته
در کناری، رفته درویشی بخوابشب لحافش سایه و روز آفتاب
بر کشیده فوطه‌ای پاره بسرهم ز دزد و هم ز خانه بی‌خبر
خواب ایمن، لیک بالین خشت و خاکروح در تن، لیک از پندار پاک
جسم خاکی بی‌نوا، جان بی‌نیازراه دل روشن، در تحقیق باز
خاطرش خالی ز چون و چندهافارغ از آلایش پیوندها
نه سبوئی و نه آبی در سبواین چنین کس از چه میترسد، بگو
حرص را در زیر پای افکنده بودکشتهٔ آزند خلق، او زنده بود
الغرض، آن دزد چون چیزی نیافتفوطهٔ درویش بگرفت و شتافت
پا بدر بنهاد و بر دیوار شددر فتاد و خفته زان بیدار شد
مشتها بر سر زد و برداشت بانگکه نماند از هستی من، نیم دانگ
دزد آمد، خانه‌ام تاراج کردتو بر آر از جانش، ای خلاق، گرد
مایه را دزدید و نانم شد فطیرجای نان، سنگش ده، ای رب قدیر
هر چه عمری گرد کردم، دزد بردکارگر من بودم و او مزد برد
هیچ شد، هم پرنیان و هم پلاسمرده بود امشب عسس، هنگام پاس
ای خدا، بردند فرش و بسترمموزه از پا، بالش از زیر سرم
لعل و مروارید دامن دامنمسیم از صندوقهای آهنم
راه من بست، آن سیه کار لئیمراه او بر بند، ای حی قدیم
ای دریغا طاقهٔ کشمیریمبرگ و ساز روزگار پیریم
ای دریغ آن خرقهٔ خز و سمورکه ز من فرسنگها گردید دور
ای دریغا آن کلاه و پوستینای دریغا آن کمربند و نگین
سر بگردید از غم و دل شد تباهای خدا، با سر دراندازش بچاه
آنچه از من برد، ای حق مجیبمیستان از او به دارو و طبیب
دزد شد زان بوالفضولی خشمگینبازگشت و فوطه را زد بر زمین
گفت بس کن فتنه، ای زشت عنودآنچه بردیم از تو، این یک فوطه بود
تو چه داری غیر ادبار، ای دغلما چه پنهان کرده‌ایم اندر بغل
چند میگوئی ز جاه و مال و گنجتو نداری هیچ، نه در شش نه پنج
دزدتر هستی تو از من، ای دنیرهزن صد ساله را، ره میزنی
بسکه گفتی، خرقه کو و فرش کوآبرویم بردی، ای بی‌آبرو
ای دروغ و شر و تهمت، دین توبر تو برمی‌گردد، این نفرین تو
فقر میبارد همی زین سقف و بامنه حلال است اندر اینجا، نه حرام
دزد گردون، پرده بردست از درتبخت، بنشاندست بر خاکسترت
من چه بردم، زین سرای آه و سوزتو چه داری، ای گدای تیره‌روز
گفت در ویرانهٔ دهر سپنجگنج ما این فوطه بود، از مال و گنج
گر که خلقان است، گر بیرنگ و روما همین داریم از زشت و نکو
کشت ما را حاصل، این یک خوشه بودعالم ما، اندرین یک گوشه بود
هر چه هست، اینست در انبان ماگوی ازین بهتر نزد چوگان ما
از قباهائی که اینجا دوختندغیر ازین، چیزی بما نفروختند
داده زین یک فوطه ما را، روزگارهم ضیاغ و هم حطام و هم عقار
ساعتی فرش و زمانی بوریاستشب لحافست و سحرگاهان رداست
گاه گردد ابره و گاه آسترگه ز بام آویزمش، گاهی ز در
پوستینش میکنم فصل شتاسفره‌ام این است، هر صبح و مسا
روزها، چون جبه‌اش در بر کنمشب ز اشکش غرق در گوهر کنم
از برای ما، درین بحر عمیقغیر ازین کشتی ندادند، ای رفیق
هر گهر خواهی، درین یک معدنستخرقه و پاتابه و پیراهن است
ثروت من بود این خلقان، از آناینهمه بر سر زدم، کردم فغان
در ره ما گمرهان بی‌نواهر زمان، ره میزند دزد هوی
گر که نور خویش را افزون کنیتیرگی را از جهان بیرون کنی
کار دیو نفس، دیگر گون شودزین بساط روشنی، بیرون شود
گر سیاهی را کنی با خود شریکهم سیاهی از تو ماند مرده ریگ
کوش کاندر زیر چرخ نیلگوننور تو باشد ز هر ظلمت فزون
آز دزد است و ربودن کار اوستچیره‌دستی، رونق بازار اوست
او نشست آسوده و خفتیم مااو نهفت اندیشه و گفتیم ما
آخر این طوفان، کروی جان بردآنچه در کیسه است در دامان برد
آخر، این بیباک دزد کهنه‌کاراز تو آن دزدد، که بیش آید بکار
نفس جان دزدد، نه گاو و گوسفندجز ببام دل، نیندازد کمند
تا نیفتادی، درین ظلمت ز پایروشنی خواه از چراغ عقل و رای
آدمیخوار است، حرص خودپرستدست او بر بند، تا دستیت هست
گرگ راه است، این سیه دل رهنمایبشکنش سر، تا ترا نشکسته پای
هر که با اهریمنان دمساز شددر همه کردارشان انباز شد
این پلنگ آنگه بیوبارد تراکه تن خاکی زبون دارد ترا