شمارهٔ ۱۲۳ - گره گشای
پیرمردی، مفلس و برگشته بختروزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بودهم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشکاین، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربااین، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوینان طلب میکرد و میبُرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشودتا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پیتا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، به سوی خانه میآمد زبونقالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیماردارروز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرَمکس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دریرهنورد اما نه پایی، نه سری
ناشمرده، برزن و کویی نمانددیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشتساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شامگندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیرشد روان و گفت کهای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دستبرگشایی هر گره کهایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتامن علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کسهم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختموان عسل، با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکیستجان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشودهای، از هر قبیلاین گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و میپیمود راهناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیختهوآن گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کهای خدای دادگرچون تو دانایی، نمیداند مگر
سالها نرد خدایی باختیاین گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و دِهفرقها بود این گره را زان گره
چون نمیبیند، چو تو بینندهایکاین گره را برگشاید، بندهای
تا که بر دست تو دادم کار راناشتا بگذاشتی بیمار را
هرچه در غربال دیدی، بیختیهم عسل، هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم، ای یار عزیزکاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدایگر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشوداین گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمطیک گره بگشودی و آن هم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناکتا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سردید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودودمن چه دانستم تو را حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید، رحمتی استهر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بودهایهرچه فرمان است، خود فرمودهای
زان به تاریکی گذاری بنده راتا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنندتا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیبهم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بودخود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسانتا تو را دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرستتا بداند کآنچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش راتا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکندتا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیازگرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مالتو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پایهم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهیرشتهام بردی، که تا گوهر دهی
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوشورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش