گنج

شمارهٔ ۱۲۲ - گرگ و شبان

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۴ بیت
شنیدستم یکی چوپان نادانبخفتی وقت گشت گوسفندان
در آن همسایگی، گرگی سیه کارشدی همواره زان خفتن، خبردار
گرامی وقت را، فرصت شمردیگهی از گله کشتی، گاه بردی
دراز آن خواب و عمر گله کوتاهز خون هر روز، رنگین آن چراگاه
ز پا افتادی، از زخم و گزندیزمانی بره‌ای، گه گوسفندی
بغفلت رفت زینسان روزگارینشد در کار، تدبیر و شماری
شبان را دیو خواب افکنده در دامبدام افتند مستان، کام ناکام
ز آغل گله را تا دشت بردیبچنگ حیلهٔ گرگش سپردی
نه آگه بود از رسم شبانینه میدانست شرط پاسبانی
چو عمری گرگ بد دل، گلّه رانَددگر زان گله، چوپان را چه ماند
چو گرگ از گله هر شام و سحر کاستشبان از خواب بی هنگام برخاست
بکردار عسس، کوشید یک چندفکند آن دزد را، یکروز در بند
چنانش کوفت سخت و سخت بر بستکه پشت و گردن و پهلوش بشکست
بوقت کار، باید کرد تدبیرچه تدبیری، چو وقت کار شد دیر
بگفت، ای تیره روز آزمندیتو گرگ بس شبان و گوسفندی
بدینسان داد پاسخ، گرگ نالاننه چوپانی تو، نام تست چوپان
نشاید وقت بیداری غنودنشبان بودن، ز گرگ آگه نبودن
شبانی باید، ای مسکین، شبان راتوان شب نخفتن، پاسبان را
نه هر کو گله‌ای راند، شبان استنه هر کو چشم دارد، پاسبان است
تو، عیب کار خویش از خود نهفتیبهنگام چرای گله، خفتی
شدی پست، این نه آئین بزرگی استندانستی که کار گرگ، گرگی است
تو خفتی، کار از آن گردید دشوارنشاید کرد با یکدست، ده کار
چرا امروز پشت من شکستیکجا بود آن زمان این چوبدستی
شبانان نیستند از گرگ، ایمنتو وارون بخت، ایمن بودی از من
نخسبد هیچ صاحب خانه آرامچو در نامحکم و کوته بود بام
شبانان، آنقدر پرسند و پویندکه تا گمگشته‌ای را، باز جویند
من از تدبیر و رای خانمانسوزدر آغلها بسی شب کرده‌ام روز
چه غم گر شد مرا هنگام مردنپس از صد گوسفند و بره خوردن
مرا چنگال، روزی خون بسی ریختبه گردنها و شریانها در آویخت
بعمری شد ز خون آشامیم رنگبطرف مرغزاران، سبزه و سنگ
بسی گوساله را پهلو فشردمبسی بزغاله را از گله بردم
اگر صد سال در زنجیر مانمنخستین روز آزادی، همانم
شبان فارغ از گرگ بداندیشبود فرجام، گرگ گلهٔ خویش
کنون دیگر نه وقت انتقام استکه کار گله و چوپان، تمام است