شمارهٔ ۱۱۷ - کودک آرزومند
دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچندمانیم ما همیشه بتاریک خانهای
من عمر خویش، چون تو نخواهم تباه کرددر سعی و رنج ساختن آشیانهای
آید مرا چو نوبت پرواز، بر پرماز گل بسبزهای و ز بامی بخانهای
خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکیکودک نگفت، جز سخن کودکانهای
آگاه و آزموده توانی شد، آن زمانکگه شوی ز فتنهٔ دامی و دانهای
زین آشیان ایمن خود، یادها کنیچون سازد از تو، حوادث نشانهای
گردون، بر آن رهست که هر دم زند رهیگیتی، بر آن سر است که جوید بهانهای
باغ وجود، یکسره دام نوائب استاقبال، قصهای شد و دولت، فسانهای
پنهان، بهر فراز که بینی نشیبهاستمقدور نیست، خوشدلی جاودانهای
هر قطرهای که وقت سحر، بر گلی چکدبحری بود، که نیستش اصلا کرانهای
بنگر، به بلبل از ستم باغبان چه رفتتا کرد سوی گل، نگه عاشقانهای
پرواز کن، ولی نه چنان دور ز آشیانمنمای فکر و آرزوی جاهلانهای
بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنندغیر از تو هیچ نیست، تو اندر میانهای
ای نور دیده، از همه آفاق خوشتر استآرامگاه لانه و خواب شبانهای
هر کس که توسنی کند، او را کنند رامدر دست روزگار، بود تازیانهای
بسیار کس، ز پای در آورد اسب آزآن را مگر نبود، لگام و دهانهای