گنج

شمارهٔ ۱۱۶ - کوته نظر

شمع بگریست گه سوز و گدازکاز چه پروانه ز من بیخبر است
بسوی من نگذشت، آنکه همیسوی هر برزن و کویش گذر است
بسرش، فکر دو صد سودا بودعاشق آنست که بی پا و سر است
گفت پروانهٔ پر سوخته‌ایکه ترا چشم، بایوان و در است
من بپای تو فکندم دل و جانروزم از روز تو، صد ره بتر است
پر خود سوختم و دم نزدمگرچه پیرایهٔ پروانه، پر است
کس ندانست که من میسوزمسوختن، هیچ نگفتن، هنر است
آتش ما ز کجا خواهی دیدتو که بر آتش خویشت نظر است
به شرار تو، چه آب افشاندآنکه سر تا قدم، اندر شرر است
با تو میسوزم و میگردم خاکدگر از من، چه امید دگر است
پر پروانه ز یک شعله بسوختمهلت شمع ز شب تا سحر است
سوی مرگ، از تو بسی پیشترمهر نفس، آتش من بیشتر است
خویشتن دیدن و از خود گفتنصفت مردم کوته نظر است