گنج

شمارهٔ ۱۱۴ - کعبهٔ دل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۸ بیت
گه احرام، روز عید قربانسخن میگفت با خود کعبه، زینسان
که من، مرآت نور ذوالجلالمعروس پردهٔ بزم وصالم
مرا دست خلیل الله برافراشتخداوندم عزیز و نامور داشت
نباشد هیچ اندر خطهٔ خاکمکانی همچو من، فرخنده و پاک
چو بزم من، بساط روشنی نیستچو ملک من، سرای ایمنی نیست
بسی سرگشتهٔ اخلاص داریمبسی قربانیان خاص داریم
اساس کشور ارشاد، از ماستبنای شوق را، بنیاد از ماست
چراغ این همه پروانه، مائیمخداوند جهان را خانه، مائیم
پرستشگاه ماه و اختر، اینجاستحقیقت را کتاب و دفتر، اینجاست
در اینجا، بس شهان افسر نهادندبسی گردن فرازان، سر نهادند
بسی گوهر، ز بام آویختندمبسی گنجینه، در پا ریختندم
بصورت، قبلهٔ آزادگانیمبمعنی، حامی افتادگانیم
کتاب عشق را، جز یک ورق نیستدر آن هم، نکته‌ای جز نام حق نیست
مقدس همتی، کاین بارگه ساختمبارک نیتی، کاین کار پرداخت
درین درگاه، هر سنگ و گل و کاهخدا را سجده آرد، گاه و بیگاه
«انا الحق» میزنند اینجا، در و بامستایش می‌کنند، اجسام و اجرام
در اینجا، عرشیان تسبیح خوانندسخن گویان معنی، بی زبانند
بلندی را، کمال از درگه ماستپر روح‌الامین، فرش ره ماست
در اینجا، رخصت تیغ آختن نیستکسی را دست بر کس تاختن نیست
نه دام است اندرین جانب، نه صیادشکار آسوده است و طائر آزاد
خوش آن استاد، کاین آب و گل آمیختخوش آن معمار، کاین طرح نکو ریخت
خوش آن درزی، که زرین جامه‌ام دوختخوش آن بازارگان، کاین حله بفروخت
مرا، زین حال، بس نام‌آوریهاستبگردون بلندم، برتریهاست
بدوخندید دل آهسته، کای دوستز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن، زین تودهٔ گلکه گوئی فارغی از کعبهٔ دل
ترا چیزی برون از آب و گل نیستمبارک کعبه‌ای مانند دل نیست
ترا گر ساخت ابراهیم آذرمرا بفراشت دست حی داور
ترا گر آب و رنگ از خال و سنگ استمرا از پرتو جان، آب و رنگ است
ترا گر گوهر و گنجینه دادندمرا آرامگاه از سینه دادند
ترا در عیدها بوسند درگاهمرا بازست در، هرگاه و بیگاه
ترا گر بنده‌ای بنهاد بنیادمرا معمار هستی، کرد آباد
ترا تاج ار ز چین و کشمر آرندمرا تفسیری از هر دفتر آرند
ز دیبا، گر ترا نقش و نگاریستمرا در هر رگ، از خون جویباریست
تو جسم تیره‌ای، ما تابناکیمتو از خاکی و ما از جان پاکیم
ترا گر مروه‌ای هست و صفائیمرا هم هست تدبیری و رائی
درینجا نیست شمعی جز رخ دوستوگر هست، انعکاس چهرهٔ اوست
ترا گر دوستدارند اختر و ماهمرا یارند عشق و حسرت و آه
ترا گر غرق در پیرایه کردندمرا با عقل و جان، همسایه کردند
درین عزلتگه شوق، آشناهاستدرین گمگشته کشتی، ناخداهاست
بظاهر، ملک تن را پادشائیمبمعنی، خانهٔ خاص خدائیم
درینجا رمز، رمز عشق بازی استجز این یک نقش هر نقشی مجازی است
درین گرداب، قربانهاست ما رابخون آلوده، پیکانهاست ما را
تو، خون کشتگان دل ندیدیازین دریا، به جز ساحل ندیدی
کسی کاو کعبهٔ دل پاک داردکجا ز آلودگیها باک دارد
چه محرابی است از دل با صفاترچه قندیلی است از جان روشناتر
خوش آن کو جامه از دیبای جان کردخوش آن مرغی، کازین شاخ آشیان کرد
خوش آنکس، کز سر صدق و نیازیکند در سجدگاه دل، نمازی
کسی بر مهتران، پروین، مهی داشتکه دل چون کعبه، زالایش تهی داشت