گنج

شمارهٔ ۱۱۳ - کرباس و الماس

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۳ بیت
یکی گوهر فروشی، ثروت اندوزبدست آورد الماسی دل افروز
نهادش در میان کیسه‌ای خردببستش سخت و سوی مخزنش برد
درافکندش بصندوقی از آهنبشام اندر، نهفت آن روز روشن
بر آن صندوق زد قفلی ز پولادچراغ ایمن نمود، از فتنهٔ باد
ز بند و بست، چون شد کیسه آگاهحساب کار خود گم کرد ناگاه
چو مهر و اشتیاق گوهری دیدببالید و بسی خود را پسندید
نه تنها بود و میانگاشت تنهاستنه زیبا بود و می‌پنداشت زیباست
گمان کرد، از غرور و سرگرانیکه بهر اوست رنج پاسبانی
بدان بیمایگی، گردن برافراشتفروتن بود، گر سرمایه‌ای داشت
ز حرف نرخ و پیغام خریداربوزن و قدر خویش، افزود بسیار
بخود گفت این جهان افروزی از ماستبنام ماست، هر رمزی که اینجاست
نبود ار حکمتی در صحبت منچه میکردم درین صندوق آهن
جمال و جاه ما، بسیار بودستعجب رنگی درین رخسار بودست
بهای ما فزون کردند هر روزعجب رخشنده بود این بخت پیروز
مرا نقاد گردون قیمتی دادکه بستندم چنین با قفل پولاد
بدو الماس گفت، ای یار خودخواهنه تنهائی، رفیقی هست در راه
چه شد کاین چهر زیبا را ندیدیقرین ما شدی، ما را ندیدی
چه نسبت با جواهر، ریسمان راچه خویشی، ریسمان و آسمان را
نباشد خودپسندی را سرانجامکسی دیبا نبافد با نخ خام
اگر گوهر فروش، اینجا گذر داشتنه بهر کیسه، از بهر گهر داشت
بمخزن، گر شبی چون و چرا رفتنه از بهر شما، از بهر ما رفت
تو مشتی پنبه، من پروردهٔ کانتو چون شب تیره، من صبح درخشان
چو در دامن گرفتی گوهری پاکترا بگرفت دست چرخ از خاک
چو بر گیرند این پاکیزه گوهرگشایند از تو بند و قفل از در
تو پنداری ره و رسم تو نیکوستترا همسایه نیکو بود، ای دوست
از آن معنی، نکردندت فراموشکه داری همچو من، جانی در آغوش
از آن کردند در کنجی نهانتکه بسپردند گنجی شایگانت
چو نقش من فتد زین پرده بیرونشود کار تو نیز آنگه دگرگون
نه اینجا مایه‌ای ماند، نه سودینه غیر از ریسمانت، تار پودی
به پیرامون من، دارند شب پاستو کرباسی، مرا خوانند الماس
نظر بازی نمود، آن یار دلجویترا برداشت، تا بیند مرا روی
ترا بگشود و ما گشتیم روشنترا بر بست و ما ماندیم ایمن
صفای تن، ز نور جان پاک استچو آن بیرون شد، این یک مشت خاک است